شعری از كارل ونبرگ

كارل ونبرگ يكی از بزرگترين ها درشعر سوئد است . او در سال 1910به دنيا آمد و در 1993 به علت بيماری سرطان در گذشت. در آثاراو تاثيرات عرفان شرق به نحو بارزی به چشم می آيند.

دور از سرشت خويش،
مثال سنگی تنها
در انزوای خود می مانيم.
درختی كه در ما بود، حالا
سايه ای آهنين است.
رطوبت درون ، ديگر
به ندرت می تواند ديدگان ما را تازه بدارد.
ريشه های درون ، حالا
بند كفشی است كه لخ و لخ به دنبالمان كشيده می شود.
پرنده ی ميان ، اكنون
در قفس خودش مرده است .
كهكشان به هيئت سقفي گچين در آمده است .
از حيوانی كه در ما زيست می كند ،
تنها طويله اش را می بينی :
آخوری با علفهای پلاسيده .
آذرخش جان مان ،
چونان كودكان دهل می كوبد.
برف ، چونان كاغذهايی پاره.
باران ، شن ريزه ای در ساعتی شنی.
كوه درون تپه ای از شن است -
شنی روان كه خودروها را می بلعد.
چشم بصيرت تكمه ای است
كه پوست را می بندد.
لبها
اينك كيسه بند سرخ زباله است .
زيبائی ما
خميازه هايی بيش نيست
كه به سختی زبان سياهمان را تازه می كند.
يار

و اما یار ،
یار
با صورتی چون ماه ،
در كافه ها و محافل عياش
و آبريزگاه ِ بنادر عمومی
رقص نور می كند.
چشم براهی ی مرگ منتظر،
در وقفه ای كه باز می شود ،
خود را نشان می دهد -
در لحظه ای
به ناگهاني يك سانحه.


( از مجله ادبی پیاده رو )

عجب آواز خوشی

گوشها منتظر بانگ جرس‌های من‌اند
كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌های تو اند
تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو
تو از این وادی سرمازده نومید مباش
«دی» زمانی دارد
و زمستان اجلش نزدیك است
من صدای نفس باغچه را می‌شنوم
و صدای قدم گل را در یك قدمی
و صدای گذر گرده گل را در بستر باد
و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر
و صدای شعف فاخته را در باران
و صدای اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهایی
نمناك
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشی در راه است.

( مجتبی کاشانی )

ماه ...

تو ماه را
بيشتر از همه دوست مي داشتي
وحالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي آورد
مي خواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره ها پاك نمي شود

به آیندگان



درست است : من در روزگاری تیره زندگی میکنم
در روزگاری که سخن گفتن ساده، نشان بیخردی است
و پیشانی بی چین، نشان بی تفاوتی
آری، آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است
این چه روزگاری است
که گفتگو در مورد درختان هم جنایت به شمار می آید؟
زیرا چنین گفتگویی سکوت را در پی دارد
آنکه اکنون آرام از خیابان می گذرد
آیا برای دوستان نیازمندش
دیگر دست یافتنی نیست؟
اعتراف میکنم: هزینه زندگی ام را هنوز در می آورم
اما باور کنید این تنها یک تصادف است
زیرا هیچ چیز به من حق نمی دهد که شکم خود را سیر کنم
آری من تصادفا هنوز در امانم
می گویند: بخور و بنوش، خوشحال باش که داری
اما چگونه میتوانم بخورم و بنوشم
هنگامی که غذا را از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای از داشتن آب محروم است؟
با اینهمه می خورم و می نوشم
کاش انسانی فرزانه بودم
در کتابهای کهن آمده است که فرزانه کیست
آنکه خود را از کشمکشهای جهان دور نگاه می دارد
عمر کوتاه را بدون بیم به سر می آورد
از زور بهره نمی جوید
بدی را با نیکی پاسخ می دهد
و آرزوهایش را فراموش می کند
اما اینهمه را من نمی توانم
به راستی که در روزگاری تیره زندگی می کنم
اما شما ای کسانی که سر بر خواهید آورد
از امواج سهمگینی که ما ر ا به کام خود کشید
هنگامی که از ناتوانی های ما سخن می گویید
به یاد آورید
روزگار تیره ای را که از آن رسته اید
با اینهمه ما بیش از عوض کردن کفشهایمان
سرزمینها را عوض کردیم
اختلافات طبقاتی را شاهد بودیم
و رنجور، اگر جایی ستم حکم می راند
و قیامی نبود
در حالی که ما نیز آگاهیم
حتی نفرت از فرودستان هم
چهره را زشت میکند
حتی خشم از ستم نیز
صدا را خشن می سازد
افسوس ، ما نیز که سر آن داشتیم
که زمینه انسانیت را آماده کنیم
نتوانستیم خود، انسان باشیم
اما شما که پس از ما به جهان می آیید
هنگامی که آن زمان فرا رسید
که انسان یار انسان شد
از ما با بزرگواری یاد کنید .

( برتولت برشت )

برخیز با من ...

برخیز با من
هیچ کس بیشتر از من
نمی خواهد سر به بالشی بگذارد
که پلک های تو در آن
درهای دنیا را به روی من می بندند.

آنجا من نیز می خواهم
خونم را
در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم.
اما برخیز،
برخیز،
برخیز با من
و بگذار با هم برویم
برای پیکار رویارویدر تارهای عنکبوتی دشمن،
بر ضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،
بر ضد نگون بختیٍ سامان یافته.

برویم،
و تو ستاره من،
در کنار من،
سر بر آورده از گٍل و خاک من،
تو بهار پنهان را خواهی یافت
و در میان آتش
در کنار من،
با چشمان وحشی خود،
پرچم من را بر خواهی افروخت.

( پابلو نرودا )

مرا وامی دارند ...

ایستاده روی پلکهام،
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا...
در تاریکی من محو می شود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.
چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده...
رویاهایش ،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب می کنند
خورشیدها را
و مرا وامی دارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرف زدن،
بی آنکه چیزی برای بیان باشد.

( پل الوار )

گزيده ای از قصيده آبی خاکستری سیاه

خواب رؤیای فراموشی هاست
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
" گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه ،
از آن پاک تری
تو بهاری ؟
نه ،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟


( حميد مصدق )

چشمانت ...

چشمانت کارناوال آتش بازی است
یک روز در هر سال برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد....

( نزار قبانی )

نشانی از تو ...

در هر باد ،
طنين صداي تو بود

بر هر خاک ،
رد پاي تو فرو رفته بود

و در هر آب ،
انعکاس سيمايت

در هر آتش ،
گرمي دستانت...

آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو مي خواستم...

کدام تکه ی جهان ...

کدام تکه‌ی جهان
ما را جدا کرد
کدام تکه‌ی جهان
ما را تنها برای چند روز
دوباره به هم می‌رساند

تا خطوط تازه‌ی شعر را آواز بخوانیم
تا دوباره پرواز را بیاموزیم
تا گذشته‌ی فراموش‌کار را
به یاد آوریم

تا دوباره همدیگر را
بدرود بگوییم.

( رز آوسلِندر )

زندگی ...

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .

( رابیندرانات تاگور )

عشق من به تو ...

عشق من به تو
مانند رود كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ...


( ماگدا هرزبرگر )

خود دیگر من !!

اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
ايا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در اغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است.
لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
اه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من!

( جبران خليل جبران )

باد و گیسوانت

باد
همیشه یکسان خواهد ورزید
اما نه برای تو ...
آنجا که تو باشی
باد همیشه بی قرار و نابسامان
به فریاد بدل می شود
به سوز دل
و هیاهو
و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت ...

( آنتوان دوسنت اگزوپری )

دوستت دارم ... ندارم !!

اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.

دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم.

دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.

برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.

( پابلو نرودا )

به دیدارت نمی آیم

به دیدارت نمی آیم
که هر دیدار
بهانه ای می شود برای دلتنگی
وقتی من آن قدر عاشقم
که در تلاقی با چشم های تو
تمام سلول هایم به حرف می آیند
وتو آن قدر خسته ای از شنیدن
که من از چشم های پر ستاره ات احساس شرم می کنم
مگر حرارت کوره انتظار
چند هزار درجه است ؟
که من وقتی به دست های تو می رسم
بریان بریانم
وتو همیشه فکر می کنی
شاعری با دل تب زده
هذیان می گوید

تنهایی

زندگی در اسارت این زنجیرها
و در تنهایی، چه دهشتناک است
همه، شادی‌هایت را با تو سهیم می‌شوند
اما، هرگز کسی سهمی از بار غم‌هایت
به دوش نمی‌کشد
و من اینجا تنهایم، همچون پرنده‌ای یکه‌تاز
- پادشاه آسمان‌ها -
رنج‌های بی‌شمار قلبم را می‌فشارند
و سال‌هایم را به تماشا نشسته‌ام
که گوش به فرمان تقدیرند
و همچون خواب و رویا از پس هم می‌گذرند
و دوباره با همان آرزوهای قدیمی و پابرجا
باز می‌گردند
تابوتی می‌بینم، چشم به راه کسی
- کسی که لحظه‌ای بر زمین درنگ کند
و از رفتن بازماند ‌-
می‌دانم
اندوه مرگ من کسی را درهم نخواهد شکست
و باور دارم که روز مرگ من، شادی بزرگتری از روز میلادم
برایشان به ارمغان خواهد آورد ...

( میخاییل لرمانتوف )

برای تو و ماه ...

براي تو و ماه نغمه سر دادم
اما تنها ماه آن را به خاطر دارد.
خواندم
ترانه‌هايي شاد سرانه
با قلبي آزاد
حنجره‌‌اي رها
حتي ماه آن‌ها را به خاطر دارد
و با من مهربان مي‌شود.


( کارل سندبرگ )

تا کدام ...

پیکانی پروازکنان ،
در تاریکی به هدف اصابت می کند
بدون هیچ اندیشه ای ازین که نوک لرزانش
به کدامین نقطه اصابت خواهد کرد.

برگی خشکیده ، با توفان پاییزی
از درختی کنده می شود ،
بی آنکه کس بداند کدامین زمین خاکی
در هنگام فرودش ، پذیرایش خواهد بود .

موجی عظیم که باد ،
ضربه زنان از میان دریا به پیش می راند ،
همچنین چرخ زنان پیش می رود ، بی آنکه بداند
در جستجوی کدامین ساحل است .

چراغی که در هنگام خاموشی ،
حلقه های لرزانی از نور به هر سو می پراکند ،
بی آنکه بداند کدامیک از آن ها ،
آخرین درخشش او خواهد بود .

تمام اینها منم ،
که باید در سراسر عالم به آوارگی بگردم ،
بی آنکه دریابم از کجا آمده ام ،
یا گام هایم به کدامین نقطه ، رهنمودم خواهد کرد . . .

( گوستاو آدولف بکر )