شاید

در بگشایید
شمع بیارید
عود بسوزید
پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب
شاید
این از غبار راه رسیده
آن سفری
همنشین گم شده باشد
( سایه )

فرار ابر

می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بروی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت
می بافت
دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بر روی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت
تنها نهاد سایه ابر کبود را
کوتاه کرد قصه گفت و شنود را
بود و نبود را
( نصرت رحمانی )

قوانین من !

اگر مي خواهي با من ازدواج كني، اين چيزها را بايد انجام دهي:
بايد يادبگيري چطوري سوپ مرغ عالي درست كني
بايد جورابهايم را وصله كني
بايد نازم را بكشي


بايد خوب ياد بگيري چطوري پشتم را بخاراني

بايد كفشهايم را برق بياندازي
وقتي من استراحت مي كنم حياط را جارو كني
وقتي برف و تگرگ مي آيد جلو در را پارو كني
وقتي حرف مي زنم ساكت باشي
وقتي ... هي ... كجا داري مي ري؟
( شل سیلورستاین )

اگه چي بشه چي ...

ديشب، وقتي خواستم بخوابم.
چند تا «اگه چي بشه چي؟» به فكرم اومد.
تا صبح جلوي چشمم رژه رفتن و ورجه وورجه كردن
و همان آواز قديمي «اگه چي بشه چي» رو خوندن:

" اگه توي مدرسه درسم بد بشه چي؟
اگه در استخرو تخته كنن چي؟
اگه توي خيابون كتك بخورم چي؟
اگه توي ليوانم سم باشه چي؟
اگه يه باري شروع كنم به گريه چي؟
اگه مريض بشم و بميرم چي؟
اگه امتحانمو بد بدم چي؟
اگه روي صورتم موي سبز دربياد چي؟
اگه هيچكس منو دوست نداشته باشه چي؟
اگه يه برق از آسمون بياد و منو بگيره چي؟
اگه سرم شروع كنه به كوچيك شدن چي؟
اگه باد بادبادكمو پاره كنه چي؟
اگه جنگ بشه چي؟
اگه مامان و بابام طلاق بگيرن چي؟
اگه سرويسم دير برسه چي؟
اگه دندونام صاف در نياد چي؟
اگه شلوارم پاره بشه چي؟
اگه هيچوقت شنا ياد نگيرم چي؟ "

هر وقت كه همه چيز رو به راهه،
نصفه شب «اگه چي بشه چي» سراغم مي آد.


( شل سیلورستاین )

لجم هم که بگیرد ...

نگران نباش

نمی شود دوستت نداشت

لجم هم که بگیرد از دستت

نهایتش این است که

دفتر چه ی خاطراتم

پر از فحش های عاشقانه می شود
(...)

عاشق شدن ...

عاشق شدن هم حوصله می خواهد:
حوصله می خواهد
عاشق شدن
آنهم از نوع زنانه اش
که گیج کننده است و حساس.
و آزادی به میزان دلخواه
مثل فلفل و نمک در هر غذا
و آب می خواهد برای آبیاری
و رنگ می خواهد
یک قوطی آن هم آبی
غوطه ور در آسمان فکر
و خوشبینی می خواهد
بسیار بسیار بسیار
(...)

مثل شیرینی ...

اون آدم خيلي خوبيه
آنقدر شيرينه كه نگو
هميشه مي خنده، با همه مهربونه
همه دوستش دارن
منم بايد عاشقش مي شدم...
اما مشكل اينجاست
كه همه عمر نميشه شيريني خورد!
كاش با اين همه مهربوني،
بعضي وقتها هم عصباني مي شد !
( شل سیلورستاین )

سوره تماشا


به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است


حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست بهاندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:
هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشۀ شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخۀ بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر میداند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سرشاخل هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
( سهراب سپهری )