آغاز زندگی ...

در کتابی
که حافظه‌ی من است...
در صفحه‌ی نخست
فصلی‌ که اولین بار
تو را دیدم
کلمه‌ای ظاهر می‌شود...
این‌جا زندگی تازه‌ای آغاز می‌شود


( دانته )

آن‌چنان خسته‌ام ...

آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتی تشنه‌ام
با چشمهای بسته
فنجان را كج می‌كنم
و آب می‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشایم
فنجانی آنجا نیست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بیفتم
تا برای‌ِ خود چای آماده سازم (كنم)
آن‌چنان بیدارم
كه می‌بوسمت
و نوازشت می‌كنم
و سخنانت را می‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن می‌گویم
و بیدارتر از آن‍َم
كه چشم بگشایم
و بخواهم تو را ببینم
و ببینم
كه تو نیستی
در كنارم.

(اریش فرید )

این همه در ...

از این همه در
یکی حتما واقعی است
یکی از این همه در
باید باز شود . . .
کاش کمکم می کردی تا لباس نمایش را در آورم . . .
کاش مرا از این صحنه بیرون می بردی
از این دکور سهمگین
با این همه در


( فدریکو گارسیا لورکا )

آزادی


بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.

روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.


( پل الوار )

چند دقیقه ی دیگر ...

چند دقیقه دیگر
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
به من، به چشمانم،
و به قلبی که برای تو می تپد
این شب و این باران
و تو
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
پیش از آن که کاملا ً تمام شوم ...


( آنتوان دوسنت اگزوپری )

لطف دلپذیر خداوندی !!

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس...

( فدریکو گارسیا لورکا )

قانون انسان ها ...

از انگور، شراب
از زغال، آتش
از بوسه، انسان مي آفرينند
اين قانون شيرين آدم هاست

به رغم فقر
به رغم جنگ
به رغم خوف مرگ
خود را وارسته مي دارند
اين قانون دشوار انسان هاست

آب را به نور
رويا را به واقعيت
دشمني را به دوستي بدل مي كنند
اين قانون پر شور انسان هاست

قانوني كهنه ، قانوني نو
كه به سوي كمال مي رود
از ژرفاي دل كودكان
تا علت علت ها.


( پل الوار )

زیبای ... خوبی ...

عشقی که فاقد زیبایی است، فاقد خوبی هم هست.

( سقراط )

می‌روم در شب

می‌روم در شب
تا جست‌وجو کنم هرچه را که داده‌ام از کف
در شب

آرام باش چشمه
آه! آرام باش ماه
ستاره، زمزمه‌ی بلندترین سروها
آرام باش
آه! تو یاسمن،‌ آرام باش
چون که می‌روم در شب
تا جست‌وجو کنم هرچه را که داده‌ام از کف
در شب

در شب،
می‌روم در شب
آه! آرام


( امیلیو پرادوس )

هرگز نگو هرگز !!!

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

( پل الوار )

عشق ...

عشق از همه چیز و همه کس خودخواه تر است؛ و اگر غرورش شکسته شود ارزش خود را از دست می دهد.

( نیچه )

نیم بیت ....

زلف تو حریف دل هرجائی ما نیست ...

بیقرار و برقرار

اگر روزی عاشق شدی
در آن سوز و گداز شیرین عشق مرا به یاد آر
زیرا همه عاشقان چنان باشند که من :
بی ثبات و بی قرار در هر کار
مگر در خیال چهره معشوق
که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پابرجاست


( ویلیام شکسپیر )

وعده ی خدا ...

خداوند وعده نکرده است
که آسمان پیوسته آبی و آفتابی باشد .
خداوند وعده نکرده است
که راه زندگی تا پایان
گل و ریحان و سنبل و ضیمران باشد .
خداوند وعده نکرده است
آفتاب ِ بی باران
شادیِ بدون غم
و آسایش بی رنج را .
اما خداوند وعده کرده است
که هر روز نیرو بخشد
و با هر سختی آسانی و آسایش آورد
و در راه زندگی چراغ هدایت آویزد ،
بلاها را با لطافت در آمیزد
و از آسمان یاری فرستد
با شفقتی بی دریغ ،
و عشقی بی کرانه .

( انی جانسون فلینت )

به قطب نمايت اعتماد كن

بارها و بارها به چهارراهي رسيده ام
راه چگونه ادامه ميابد؟
چه كسي مسير را بلد است؟
هركس قطب نماي زندگيش را
در قلب خود حمل ميكند
تعجب نكن اگر
بعد از بسياري از چهارراه ها
مجبور باشي تنها ادامه دهي
راه را نشناسي
به قطب نمايت اعتماد كن
فقط اوست كه تو را
به هدفت مي رساند

( مارگوت بيكل )

به هوش باش ،

به هوش باش، زمانه قمارباز قهاری است
پیوسته می برد،
بی آنکه حیله ای به کار برد -
و قانون همین است!

(شارل بودلر)

گوش بسپار ...

گوش بسپار
با گوشهاي تيزكرده
آنگاه در خواهي يافت عاقبت:
اين تنها زندگيست كه ميشنوي
مرگ، هيچ برايِ گفتن ندارد
مرگ، قادر به سخنگويي نيست.
مجرم،
با توسل به جرم سخن ميگويد
جرم، با توسل به عواقبِ خويش سخن ميگويد:
عواقبِ جرم
خويشتن را
از هر دليلي
تبرئه ميسازند.

زندگان
از مُردن سخن ميگويند
تنها از آن رو كه ميزيند:
آنكه سخن نميگويد، مرگ است،
مرگ،
كه حرفي نميزند
اما به وعده اش وفا ميكند.


(اریش فرید )

وقتی ...

وقتی شب ، سرد و غم انگیز است و
صدای باران نمی آید
ترانه ام را می خوانم
چه کسی به آن گوش می سپارد ؟ نمیدانم !
عشق از کف رفته
درجایی پنهان می سوزد
حتی اگر کسی نبیندش .
( هرمان هسه )

زیباترین ها ...

زیباترین دریا را
هنوز نپیموده اند
زیباترین کودک
هنوز بزرگ نشده است
زیباترین رویاهایمان را
هنوز ندیده ایم
و زیباترین واژه ها را
هنوز برایت نگفته ام ...

( ناظم حکمت )