چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
===
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره به آن مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
===
از منزل کفر تا یقین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش می دار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
===
این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلق صبح و شام است
تختی ست که تکیه گاه صد جمشید است
بزمی ست که وامانده صد بهرام است
===
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست
بیدادگری عادت دیرینه ی توست
ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست
به خود نگاه می کنم ...
به خود نگاه می کنم
به روزهای پشت سر
به این نشاط خسته کن !
به روزهای پیش رو
به راه و کار زندگی !
...
به پیش چشم من دگر
زدست این فرازهای عاشقی
بجا نمانده هیچ جز ... نشیب های زندگی !!
به روزهای پشت سر
به این نشاط خسته کن !
به روزهای پیش رو
به راه و کار زندگی !
...
به پیش چشم من دگر
زدست این فرازهای عاشقی
بجا نمانده هیچ جز ... نشیب های زندگی !!
سهم من ...
وچقدر زیباست
واژه های « خاطره » ، « رویا » و « خیال » ...
که سهم من اند از زندگی ؛
با « خاطره » در گذشته ها زندگی می کنم
با « رویاهایم » به آینده پرواز می کنم
و « خیال » بهانه من است برای از تو سرودن ...
واژه های « خاطره » ، « رویا » و « خیال » ...
که سهم من اند از زندگی ؛
با « خاطره » در گذشته ها زندگی می کنم
با « رویاهایم » به آینده پرواز می کنم
و « خیال » بهانه من است برای از تو سرودن ...
مسافر سیاره دیگر ...
شاید تعجب کنید
وقتی که بدانید با اینکه مدت زیادی است که مرا می شناسید
با اهنگ هایم شما را فریب داده ام
و با شعر هایم شما را دست انداخته ام .
حالا دیگر ماموریت من تمام شده
برای این که جماعت ادمی زاد را دیده ام .
حالا دیگر اشکالی ندارد که همه بدانند
من از سیاره دیگر امده ام .
اسم واقعی من گیلپیج است
قدم ۸۴ سانتی متر است
وقتی که تصور می کنی با من دست دادی
در واقع در گوشم زدی .
من پسر زرب هفتم هستم
از نژادی قدیمی و در شرف انقراض
مرا به اینجا فرستادند تا ببینم
ایا سیاره شما برای زندگی کردن جای امنی هست یا نه .
صبح فردا
من با یک کیو - الکترا - بلو از اینجا می روم
همچنان که از ماه دور می شوم
به سمت راست می پیچم به طرف سیاره مشتری
و به خدمت ریش سفید ها می رسم
و انها درباره این امکان یعنی زمین
که ایا می تواند جایی مناسب برای زندگی مردم سیاره دیگر باشد
از من سوال می کنند .
خواهم گفت که شما تا چه حد
به جنگ و جدال علاقه دارید
و این که هیچ گاه نمی خواهید
از اشتباه تان درس عبرت بگیرید
خواهم گفت که با پیرها چگونه رفتارمی کنید
و به جوان چه چیز ها یاد می دهید
و گاو اهن تان را چگونه ذوب می کنید
تا از ان تفنگ بسازید .
از اینکه با شما اشنا شدم خوشحالم
اما به زودی به هم نژادهایم خواهم پیوست
و دیر یا زود
سیاره شما را ترک خواهم کرد .
شاید بار دیگر همدیگر را ملاقات کنیم
در زمانی دیگر و در جایی دیگر
برای این که هوای اینجا
برای مردمی که از سیاره دیگر می ایند سازگار نیست .
من با کیو - الکترا - بلو می روم
فردا صبح .
همچنان که از ماه دور می شوم
به سمت راست می پیچم به طرف سیاره مشتری
و به خدمت ریش سفید ها می رسم
وقتی که از من درباره اینجا سوال می کنند
خواهم گفت که اینجا
برای مردمی که از سیاره دیگر می ایند جای مناسبی نیست
( شل سیلورستاین )
وقتی که بدانید با اینکه مدت زیادی است که مرا می شناسید
با اهنگ هایم شما را فریب داده ام
و با شعر هایم شما را دست انداخته ام .
حالا دیگر ماموریت من تمام شده
برای این که جماعت ادمی زاد را دیده ام .
حالا دیگر اشکالی ندارد که همه بدانند
من از سیاره دیگر امده ام .
اسم واقعی من گیلپیج است
قدم ۸۴ سانتی متر است
وقتی که تصور می کنی با من دست دادی
در واقع در گوشم زدی .
من پسر زرب هفتم هستم
از نژادی قدیمی و در شرف انقراض
مرا به اینجا فرستادند تا ببینم
ایا سیاره شما برای زندگی کردن جای امنی هست یا نه .
صبح فردا
من با یک کیو - الکترا - بلو از اینجا می روم
همچنان که از ماه دور می شوم
به سمت راست می پیچم به طرف سیاره مشتری
و به خدمت ریش سفید ها می رسم
و انها درباره این امکان یعنی زمین
که ایا می تواند جایی مناسب برای زندگی مردم سیاره دیگر باشد
از من سوال می کنند .
خواهم گفت که شما تا چه حد
به جنگ و جدال علاقه دارید
و این که هیچ گاه نمی خواهید
از اشتباه تان درس عبرت بگیرید
خواهم گفت که با پیرها چگونه رفتارمی کنید
و به جوان چه چیز ها یاد می دهید
و گاو اهن تان را چگونه ذوب می کنید
تا از ان تفنگ بسازید .
از اینکه با شما اشنا شدم خوشحالم
اما به زودی به هم نژادهایم خواهم پیوست
و دیر یا زود
سیاره شما را ترک خواهم کرد .
شاید بار دیگر همدیگر را ملاقات کنیم
در زمانی دیگر و در جایی دیگر
برای این که هوای اینجا
برای مردمی که از سیاره دیگر می ایند سازگار نیست .
من با کیو - الکترا - بلو می روم
فردا صبح .
همچنان که از ماه دور می شوم
به سمت راست می پیچم به طرف سیاره مشتری
و به خدمت ریش سفید ها می رسم
وقتی که از من درباره اینجا سوال می کنند
خواهم گفت که اینجا
برای مردمی که از سیاره دیگر می ایند جای مناسبی نیست
( شل سیلورستاین )
خورشيد را مي دزدم
خورشيد را مي دزدم
فقط براي تو!
ميگذارم توي جيبم
تا فردا بزنم به موهايت
فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم!
فردا تو مي فهمي
فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم!
آخ ... فردا!
راستي چرا فردا نمي شود؟
اين شب چقدر طول كشيده...
چرا آفتاب نمي شود؟
يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته؟
( شل سیلورستاین )
فقط براي تو!
ميگذارم توي جيبم
تا فردا بزنم به موهايت
فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم!
فردا تو مي فهمي
فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم!
آخ ... فردا!
راستي چرا فردا نمي شود؟
اين شب چقدر طول كشيده...
چرا آفتاب نمي شود؟
يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته؟
( شل سیلورستاین )
عکس توی آب ...
هر وقت توی آب یه آدمی رو می بینم
که سر و ته ایستاده
نگاهش می کنم و هر هر می خندم
البته نباید این کارو بکنم
چون شاید تو یه دنیای دیگه ای
در زمان دیگه ای
در جای دیگه ای
چه بسا همون آدم درست ایستاده
و این منم که سر و ته ایستاده ام
( شل سیلورستاین )
که سر و ته ایستاده
نگاهش می کنم و هر هر می خندم
البته نباید این کارو بکنم
چون شاید تو یه دنیای دیگه ای
در زمان دیگه ای
در جای دیگه ای
چه بسا همون آدم درست ایستاده
و این منم که سر و ته ایستاده ام
( شل سیلورستاین )
به کجا چنین شتابان!
به کجا چنین شتابان!
گون از نسیم پرسید.
دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم ...
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم.
سفرت بخیر !اما
تو و دوستی، خدارا
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها ،به باران،
برسان سلام ما را.
( شفیعی کدکنی )
گون از نسیم پرسید.
دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم ...
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم.
سفرت بخیر !اما
تو و دوستی، خدارا
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها ،به باران،
برسان سلام ما را.
( شفیعی کدکنی )
خیلی خوب تبدیل شد به خیلی بد ...
خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب ... تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق ... تبدیل شد به لذت ، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز
خیلی زود.
با " تا ابد " شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " در قلبت جایی هم برای من در نظر بگیر "
خیلی زود.
خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود
( شل سیلورستاین )
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب ... تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق ... تبدیل شد به لذت ، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز
خیلی زود.
با " تا ابد " شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " در قلبت جایی هم برای من در نظر بگیر "
خیلی زود.
خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود
( شل سیلورستاین )
خطوط موازی
و سکوت مي کنيم
هم من ، هم تو ! اصلا بيا
يک خط زير قانون خط هاي موازي بنويسيم
دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند
اما اين دليل نمي شود همديگر را دوست نداشته باشند ...
(...)
هم من ، هم تو ! اصلا بيا
يک خط زير قانون خط هاي موازي بنويسيم
دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند
اما اين دليل نمي شود همديگر را دوست نداشته باشند ...
(...)
فرق ...
پس شاخههاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور ميكني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس ميگردم طواف خانهات را
ديوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشته عشقت نظر كن
پروانههاي مرده با هم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور ميكني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس ميگردم طواف خانهات را
ديوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشته عشقت نظر كن
پروانههاي مرده با هم فرق دارند
پائیز تنهایی ...
برگ ریزان خزان
بی رنگی خورشید
لرزش اندام رنجور درختان
روزهای سرد و کوتاه زمستان
باد بی پایان
مرا یاد آور غمهاست
غم دیروز غم امروز غم فردا
درون سینه ام از چار فصل عشق
جز پائیز فصلی نیست
درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست
و تنها یاد تو در خاطرم
خورشید شادیهاست
(...)
بی رنگی خورشید
لرزش اندام رنجور درختان
روزهای سرد و کوتاه زمستان
باد بی پایان
مرا یاد آور غمهاست
غم دیروز غم امروز غم فردا
درون سینه ام از چار فصل عشق
جز پائیز فصلی نیست
درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست
و تنها یاد تو در خاطرم
خورشید شادیهاست
(...)
ماهي نقره اي ...
در درياچه آبي وقتي ماهي مي گرفتم
ماهي نقره اي زيبائي به قلاب افتاد
به من گفت: « مرا آزاد كن
تا آرزويت را برآورده كنم.
مي خواهي شاه كشوري شوي
قصر پُر از طلا مي خواهي؟»
گفتم «باشه» بعد ولش كردم تو دريا
او شناكنان دور شد و به سادگيم خنديد
و آرزوهايم را توي گوش دريا پچ پچ كرد.
امروز همان ماهي را دوباره گرفتم
آن ماهي زيبا و نقره اي را
باز هم به من قول داد ...
اگر آزادش كنم ...
من به يكي از آرزوهايم رسيدم.
چقدر ماهي خوشمزه اي بود.
( شل سیلورستاین )
ماهي نقره اي زيبائي به قلاب افتاد
به من گفت: « مرا آزاد كن
تا آرزويت را برآورده كنم.
مي خواهي شاه كشوري شوي
قصر پُر از طلا مي خواهي؟»
گفتم «باشه» بعد ولش كردم تو دريا
او شناكنان دور شد و به سادگيم خنديد
و آرزوهايم را توي گوش دريا پچ پچ كرد.
امروز همان ماهي را دوباره گرفتم
آن ماهي زيبا و نقره اي را
باز هم به من قول داد ...
اگر آزادش كنم ...
من به يكي از آرزوهايم رسيدم.
چقدر ماهي خوشمزه اي بود.
( شل سیلورستاین )
چند سال بیشتر ،
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همين .
براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر هم زمين خوردم .
معني اش اين نيسن كه عاقلترم ...
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام .
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همين .
فرزندم ، من در جاده هاي بيشتري قدم گذاشته ام ... فقط همين .
از دويدن خسته شده ام در حالي كه تو تازه خزيدن را ياد مي گيري .
به سمت جايي مي روي ...
كه من آنجا بودم ... و مي دانم كه در آنجا خبري نيست .
فرزندم ، من چند سال بيشتر از تو تجربه دارم ... فقط همين .
حالا كه خداحافظي مي كني دخترم ، هيچ وقت از حرفت برنگرد .
بايد پرواز كني ، براي اينكه عقاب هاي جوان صدايت مي زنند.
و روزي ، وقتي پا به سن گذاشتي ، به يك جوان لبخند مي زني .
و به او مي گويي ، فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همين.
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همين .
مي گويي ، براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر هم زمين خوردم .
معني اش اين نيسن كه عاقلترم ...
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام .
فرزندم ، من چند سال بيشتر از تو تجربه دارم ... فقط همين .
( شل سیلورستاین )
براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر هم زمين خوردم .
معني اش اين نيسن كه عاقلترم ...
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام .
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همين .
فرزندم ، من در جاده هاي بيشتري قدم گذاشته ام ... فقط همين .
از دويدن خسته شده ام در حالي كه تو تازه خزيدن را ياد مي گيري .
به سمت جايي مي روي ...
كه من آنجا بودم ... و مي دانم كه در آنجا خبري نيست .
فرزندم ، من چند سال بيشتر از تو تجربه دارم ... فقط همين .
حالا كه خداحافظي مي كني دخترم ، هيچ وقت از حرفت برنگرد .
بايد پرواز كني ، براي اينكه عقاب هاي جوان صدايت مي زنند.
و روزي ، وقتي پا به سن گذاشتي ، به يك جوان لبخند مي زني .
و به او مي گويي ، فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همين.
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همين .
مي گويي ، براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر هم زمين خوردم .
معني اش اين نيسن كه عاقلترم ...
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام .
فرزندم ، من چند سال بيشتر از تو تجربه دارم ... فقط همين .
( شل سیلورستاین )
نزدیک آی
بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه
اندوه مرا بچین که رسیده است
دیری است که خویش را رنجانده ایم وروشن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام
به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم
فرسوده راهم چادری کو میان شعله و باد دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است
و مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه زیبای من است
صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد پرنده هوای فراموشی کند
ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفت
و بیندیش که سودایی مرگم کنار تو زنبق سیرابم
دوست من هستی ترس انگیز است
به صخره من ریز مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم
بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شویم
بدرآ بی خدایی مرا بیاگن محراب بی آغازم شو
نزدیک آی تا من سراسر من شوم
(سهراب سپهری )
بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه
اندوه مرا بچین که رسیده است
دیری است که خویش را رنجانده ایم وروشن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام
به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم
فرسوده راهم چادری کو میان شعله و باد دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است
و مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه زیبای من است
صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد پرنده هوای فراموشی کند
ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفت
و بیندیش که سودایی مرگم کنار تو زنبق سیرابم
دوست من هستی ترس انگیز است
به صخره من ریز مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم
بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شویم
بدرآ بی خدایی مرا بیاگن محراب بی آغازم شو
نزدیک آی تا من سراسر من شوم
(سهراب سپهری )
چینی بند زن ...
سالها پیش که کودک بودم
سر هرکوچه کسی بود که چینی ها را
بند می زد با عشق
ومن آنروز به خود میگفتم
آخر این هم شد کار
ولی امروز که دیگرخبری از او نیست
نقش یک دل که به روی چینیست
ترکی دارد و من
در به در
کوه به کوه
در پی بند زنی میگردم
( ... )
سر هرکوچه کسی بود که چینی ها را
بند می زد با عشق
ومن آنروز به خود میگفتم
آخر این هم شد کار
ولی امروز که دیگرخبری از او نیست
نقش یک دل که به روی چینیست
ترکی دارد و من
در به در
کوه به کوه
در پی بند زنی میگردم
( ... )
دیوار کوتاه ...
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد
( ... )
هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد
( ... )
زبان گلها ...
روزی من زبان گلها را میدانستم ،
روزی هر آنچه را که کرم ابریشم میگفت ، میفهمیدم.
روزی من پنهانی به پرحرفی سارها میخندیدم ،
و در بستر خود
به گفت و گو با پروانه ها مینشستم.
روزی من همه پرسش های زنجره ها را میشنیدم
و پاسخ میگفتم.
با هر دانه برفی که به زمین افتاد و هنگام مردن می گریست
من هم می گریستم.
روزی من زبان گلها را میدانستم ....
چگونه بود آن زبان
چگونه بود؟؟
( شل سیلورستاین )
روزی هر آنچه را که کرم ابریشم میگفت ، میفهمیدم.
روزی من پنهانی به پرحرفی سارها میخندیدم ،
و در بستر خود
به گفت و گو با پروانه ها مینشستم.
روزی من همه پرسش های زنجره ها را میشنیدم
و پاسخ میگفتم.
با هر دانه برفی که به زمین افتاد و هنگام مردن می گریست
من هم می گریستم.
روزی من زبان گلها را میدانستم ....
چگونه بود آن زبان
چگونه بود؟؟
( شل سیلورستاین )
چه فرقی می کنه !؟
اندازه غول باشم اگر
يا قد بادام كوچولو
وقتي چراغ خاموش بشه
هم قد همديگه مي شيم
پولدار بشيم مثل يه شاه
فقير بشيم مثل گدا
وقتي چراغ خاموش بشه
ارزشمون يكي مي شه
سياه و قرمز و بنفش
نارنجي و زرد و سفيد
وقتي چراغ خاموش بشه
همه يه رنگ ديده مي شيم
شايد بهتر باشه خدا
براي درست كردن كارا
چراغ ها رو خاموش كنه
( شل سیلورستاین )
يا قد بادام كوچولو
وقتي چراغ خاموش بشه
هم قد همديگه مي شيم
پولدار بشيم مثل يه شاه
فقير بشيم مثل گدا
وقتي چراغ خاموش بشه
ارزشمون يكي مي شه
سياه و قرمز و بنفش
نارنجي و زرد و سفيد
وقتي چراغ خاموش بشه
همه يه رنگ ديده مي شيم
شايد بهتر باشه خدا
براي درست كردن كارا
چراغ ها رو خاموش كنه
( شل سیلورستاین )
آیه ی آرامش
ای آیه ی مکرر آرامش
می خوانمت هنوز
آری هنوز هم
دریای آرزو
در این دل شکسته ی من موج می زند
راهی به دل بجو
( ... )
می خوانمت هنوز
آری هنوز هم
دریای آرزو
در این دل شکسته ی من موج می زند
راهی به دل بجو
( ... )
آموزگار نیستم
آموزگار نیستم
تا تو را بیاموزم چگونه دوست بداری
ماهیان به آموزنده ای نیاز مند نمی شوند
تا بیاموزند چگونه شنا کنند
و گنجشکان به آموزنده ای نیازمند نمی شوند
تا بیاموزند چگونه پرواز کنند .
به تنهایی شنا و به تنهایی پرواز کن
که عشق را کتابی نیست
و بزرگترین عشاق تاریخ ، خواندن نمی دانستند.
( نزار قبانی )
تا تو را بیاموزم چگونه دوست بداری
ماهیان به آموزنده ای نیاز مند نمی شوند
تا بیاموزند چگونه شنا کنند
و گنجشکان به آموزنده ای نیازمند نمی شوند
تا بیاموزند چگونه پرواز کنند .
به تنهایی شنا و به تنهایی پرواز کن
که عشق را کتابی نیست
و بزرگترین عشاق تاریخ ، خواندن نمی دانستند.
( نزار قبانی )
فرار ابر
می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بروی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت
می بافت
دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بر روی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت
تنها نهاد سایه ابر کبود را
کوتاه کرد قصه گفت و شنود را
بود و نبود را
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بروی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت
می بافت
دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بر روی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت
تنها نهاد سایه ابر کبود را
کوتاه کرد قصه گفت و شنود را
بود و نبود را
( نصرت رحمانی )
قوانین من !
اگر مي خواهي با من ازدواج كني، اين چيزها را بايد انجام دهي:
بايد يادبگيري چطوري سوپ مرغ عالي درست كني
بايد جورابهايم را وصله كني
بايد نازم را بكشي
بايد خوب ياد بگيري چطوري پشتم را بخاراني
بايد كفشهايم را برق بياندازي
وقتي من استراحت مي كنم حياط را جارو كني
وقتي برف و تگرگ مي آيد جلو در را پارو كني
وقتي حرف مي زنم ساكت باشي
وقتي ... هي ... كجا داري مي ري؟
بايد يادبگيري چطوري سوپ مرغ عالي درست كني
بايد جورابهايم را وصله كني
بايد نازم را بكشي
بايد خوب ياد بگيري چطوري پشتم را بخاراني
بايد كفشهايم را برق بياندازي
وقتي من استراحت مي كنم حياط را جارو كني
وقتي برف و تگرگ مي آيد جلو در را پارو كني
وقتي حرف مي زنم ساكت باشي
وقتي ... هي ... كجا داري مي ري؟
( شل سیلورستاین )
اگه چي بشه چي ...
ديشب، وقتي خواستم بخوابم.
چند تا «اگه چي بشه چي؟» به فكرم اومد.
تا صبح جلوي چشمم رژه رفتن و ورجه وورجه كردن
و همان آواز قديمي «اگه چي بشه چي» رو خوندن:
" اگه توي مدرسه درسم بد بشه چي؟
اگه در استخرو تخته كنن چي؟
اگه توي خيابون كتك بخورم چي؟
اگه توي ليوانم سم باشه چي؟
اگه يه باري شروع كنم به گريه چي؟
اگه مريض بشم و بميرم چي؟
اگه امتحانمو بد بدم چي؟
اگه روي صورتم موي سبز دربياد چي؟
اگه هيچكس منو دوست نداشته باشه چي؟
اگه يه برق از آسمون بياد و منو بگيره چي؟
اگه سرم شروع كنه به كوچيك شدن چي؟
اگه باد بادبادكمو پاره كنه چي؟
اگه جنگ بشه چي؟
اگه مامان و بابام طلاق بگيرن چي؟
اگه سرويسم دير برسه چي؟
اگه دندونام صاف در نياد چي؟
اگه شلوارم پاره بشه چي؟
اگه هيچوقت شنا ياد نگيرم چي؟ "
هر وقت كه همه چيز رو به راهه،
نصفه شب «اگه چي بشه چي» سراغم مي آد.
( شل سیلورستاین )
چند تا «اگه چي بشه چي؟» به فكرم اومد.
تا صبح جلوي چشمم رژه رفتن و ورجه وورجه كردن
و همان آواز قديمي «اگه چي بشه چي» رو خوندن:
" اگه توي مدرسه درسم بد بشه چي؟
اگه در استخرو تخته كنن چي؟
اگه توي خيابون كتك بخورم چي؟
اگه توي ليوانم سم باشه چي؟
اگه يه باري شروع كنم به گريه چي؟
اگه مريض بشم و بميرم چي؟
اگه امتحانمو بد بدم چي؟
اگه روي صورتم موي سبز دربياد چي؟
اگه هيچكس منو دوست نداشته باشه چي؟
اگه يه برق از آسمون بياد و منو بگيره چي؟
اگه سرم شروع كنه به كوچيك شدن چي؟
اگه باد بادبادكمو پاره كنه چي؟
اگه جنگ بشه چي؟
اگه مامان و بابام طلاق بگيرن چي؟
اگه سرويسم دير برسه چي؟
اگه دندونام صاف در نياد چي؟
اگه شلوارم پاره بشه چي؟
اگه هيچوقت شنا ياد نگيرم چي؟ "
هر وقت كه همه چيز رو به راهه،
نصفه شب «اگه چي بشه چي» سراغم مي آد.
( شل سیلورستاین )
لجم هم که بگیرد ...
نگران نباش
نمی شود دوستت نداشت
لجم هم که بگیرد از دستت
نهایتش این است که
دفتر چه ی خاطراتم
پر از فحش های عاشقانه می شود
نمی شود دوستت نداشت
لجم هم که بگیرد از دستت
نهایتش این است که
دفتر چه ی خاطراتم
پر از فحش های عاشقانه می شود
(...)
عاشق شدن ...
عاشق شدن هم حوصله می خواهد:
حوصله می خواهد
عاشق شدن
آنهم از نوع زنانه اش
که گیج کننده است و حساس.
حوصله می خواهد
عاشق شدن
آنهم از نوع زنانه اش
که گیج کننده است و حساس.
و آزادی به میزان دلخواه
مثل فلفل و نمک در هر غذا
مثل فلفل و نمک در هر غذا
و آب می خواهد برای آبیاری
و رنگ می خواهد
یک قوطی آن هم آبی
غوطه ور در آسمان فکر
یک قوطی آن هم آبی
غوطه ور در آسمان فکر
و خوشبینی می خواهد
بسیار بسیار بسیار
بسیار بسیار بسیار
(...)
مثل شیرینی ...
اون آدم خيلي خوبيه
آنقدر شيرينه كه نگو
هميشه مي خنده، با همه مهربونه
همه دوستش دارن
منم بايد عاشقش مي شدم...
اما مشكل اينجاست
كه همه عمر نميشه شيريني خورد!
كاش با اين همه مهربوني،
بعضي وقتها هم عصباني مي شد !
آنقدر شيرينه كه نگو
هميشه مي خنده، با همه مهربونه
همه دوستش دارن
منم بايد عاشقش مي شدم...
اما مشكل اينجاست
كه همه عمر نميشه شيريني خورد!
كاش با اين همه مهربوني،
بعضي وقتها هم عصباني مي شد !
( شل سیلورستاین )
سوره تماشا
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست بهاندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم:
هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشۀ شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخۀ بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر میداند، سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سرشاخل هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
( سهراب سپهری )
اشتباه قشنگ و ...
نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!
رسول یونان
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!
رسول یونان
قالیچه پرنده
اگه يه قاليچه پرنده داشته باشي
كه بتونه تو رو همه جا ببره ...
به اسپانيا، استراليا، يا آفريقا ...
فقط كافي باشه كه بهش بگي كجا بره.
اونوقت چيكار مي كني؟
پروازش مي دي و خودت سوار بر اون پرواز مي كني؟
ازش مي خواي كه تو رو به جاهايي ببره كه هيچوقت نديدي؟
يا اينكه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون مي خري
و روي زمين اتاقت مي اندازيش ... ؟
(شل سیلورستاین )
كه بتونه تو رو همه جا ببره ...
به اسپانيا، استراليا، يا آفريقا ...
فقط كافي باشه كه بهش بگي كجا بره.
اونوقت چيكار مي كني؟
پروازش مي دي و خودت سوار بر اون پرواز مي كني؟
ازش مي خواي كه تو رو به جاهايي ببره كه هيچوقت نديدي؟
يا اينكه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون مي خري
و روي زمين اتاقت مي اندازيش ... ؟
(شل سیلورستاین )
چراغ راهنمایی
چراغ سبز يعني حق عبور باماست.
اما چراغ قرمز يعني اينكه بايد صبر كنيم.
اينها رو خوب بلدم، ولي يك سوال دارم،
اگر چراغ آبي باشد با دانه هاي خردلي چكار كنيم؟
( شل سیلورستاین )
اما چراغ قرمز يعني اينكه بايد صبر كنيم.
اينها رو خوب بلدم، ولي يك سوال دارم،
اگر چراغ آبي باشد با دانه هاي خردلي چكار كنيم؟
( شل سیلورستاین )
عشق ، یعنی ...
عشق
یعنی
بتوان مهمان کرد
دیگری را به دلت
عشق
یعنی
بتوان مهمان شد
دیگری را به دلش
عشق
یعنی
نتوان تنها بود.
یعنی
بتوان مهمان کرد
دیگری را به دلت
عشق
یعنی
بتوان مهمان شد
دیگری را به دلش
عشق
یعنی
نتوان تنها بود.
صبر سنگ
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم
( فروغ فرخزاد )
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم
( فروغ فرخزاد )
پاره ای از...
سخت است هنگام وداع
آنگاه که در می یابی
چشمانی که در حال عبور است
پاره ای از وجود تو را نیز
با خود خواهد برد.
آنگاه که در می یابی
چشمانی که در حال عبور است
پاره ای از وجود تو را نیز
با خود خواهد برد.
خانه ام ابری ست ...
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی! نی زن
که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.
( نیما یوشیج )
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی! نی زن
که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.
( نیما یوشیج )
دلا هی هی ! ، دلا هی هی !
تو گفتی دیر می آیند اما « شیر » می آیند
و حتی خود نگفتی ، شیر می آیند « اما دیر » می آیند
دلا هی هی !
دلا هی هی !
نخسبی وقت شادی را
هوا آکنده از باد سفید صبح اسفند است
افق ، سرشارلبخند است.
برو در آب برف انداز، سنگ نامرادی را.
برادر جان !
من اکنون بس شگفتی های دیگر ، پیش چشم خویش می بینم
بنامیزد، گل از شاه درخت می چینم
ببین ! در پای جوزاران ، دروکاران چه می خوانند
« ... اگر عهد گلان این بو ... »
ببین در سایه ی پوشال آن جالیز مرد پیر با آن زن چه می گوید
که زن با غصه پاسخ می دهد « آری -
جوانان به غربت رفته دیگر پیر می آیند »
هلا دیدم تماشا کن
بیا نزدیکتر ، چشمان خواب آلوده را وا کن
هلا ، آنجا
میان آسمان زرد و آن ماهور تب کرده
پیمبرهای کوچک ، مژده و معجز نیاورده
تهی از جرات باز آمدن ، یا باز پس رفتن
چو گردن بند روی سینه یک روسپی ، لرزان و برق افکن
گهی بالا و گاهی زیر می آیند.
برادر جان !
من از این آفتاب داغ ، همچون اشتری سم خورده ، بیمارم
برایم استکانی آبلیمو ده
اگر حالم بجا آمد ، سوال کوچکی دارم :
- پرستوهای فروردین چرادر تیر می آیند؟!
دلا هی هی !
زبانم بسته شد از فرط شادی های بهت انگیز پی در پی
سعادت ها ، چه غافلگیر می آیند.
( مفتون امینی )
و حتی خود نگفتی ، شیر می آیند « اما دیر » می آیند
دلا هی هی !
دلا هی هی !
نخسبی وقت شادی را
هوا آکنده از باد سفید صبح اسفند است
افق ، سرشارلبخند است.
برو در آب برف انداز، سنگ نامرادی را.
برادر جان !
من اکنون بس شگفتی های دیگر ، پیش چشم خویش می بینم
بنامیزد، گل از شاه درخت می چینم
ببین ! در پای جوزاران ، دروکاران چه می خوانند
« ... اگر عهد گلان این بو ... »
ببین در سایه ی پوشال آن جالیز مرد پیر با آن زن چه می گوید
که زن با غصه پاسخ می دهد « آری -
جوانان به غربت رفته دیگر پیر می آیند »
هلا دیدم تماشا کن
بیا نزدیکتر ، چشمان خواب آلوده را وا کن
هلا ، آنجا
میان آسمان زرد و آن ماهور تب کرده
پیمبرهای کوچک ، مژده و معجز نیاورده
تهی از جرات باز آمدن ، یا باز پس رفتن
چو گردن بند روی سینه یک روسپی ، لرزان و برق افکن
گهی بالا و گاهی زیر می آیند.
برادر جان !
من از این آفتاب داغ ، همچون اشتری سم خورده ، بیمارم
برایم استکانی آبلیمو ده
اگر حالم بجا آمد ، سوال کوچکی دارم :
- پرستوهای فروردین چرادر تیر می آیند؟!
دلا هی هی !
زبانم بسته شد از فرط شادی های بهت انگیز پی در پی
سعادت ها ، چه غافلگیر می آیند.
( مفتون امینی )
چه گمان ساده ای
چه گمان ساده ای
که نام مرا میان دست و دهان
برای شال سبزت زمزمه می کنی.
آرام به کوچه ای پیچیدم:
برف ادامه داشت
ردپا ادامه نداشت.
( سیروی جمالی )
که نام مرا میان دست و دهان
برای شال سبزت زمزمه می کنی.
آرام به کوچه ای پیچیدم:
برف ادامه داشت
ردپا ادامه نداشت.
( سیروی جمالی )
امروز خیلی ها بجای سلام ...
امروز خیلی ها بجای سلام
دلیل کوتاهی می آورند.
کاری از من ساخته نیست
تنها ترتیب انگشتهایم را درون کفش بهم می فشارم
من اگر می خواستم به کسی بگویم
که تابحال ابهامی از آنهمه خستگی را
لااقل برای شب این چار دیوار گفته بودم
پس آسوده همان توالی رویاها را که وعده ام داده بودی
به خوابم بیاورد.
( سیروس جمالی )
دلیل کوتاهی می آورند.
کاری از من ساخته نیست
تنها ترتیب انگشتهایم را درون کفش بهم می فشارم
من اگر می خواستم به کسی بگویم
که تابحال ابهامی از آنهمه خستگی را
لااقل برای شب این چار دیوار گفته بودم
پس آسوده همان توالی رویاها را که وعده ام داده بودی
به خوابم بیاورد.
( سیروس جمالی )
شبی بارانی
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
( حسین پناهی )
ترا من چشم در راهم...
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
( نیما یوشیج )
شهر پهناور
تو چگونه خانه ای را دوست میداری
به چگونه چهره ای دل می توانی بست
خانه ها و چهره ها در شهر بسیار است.
*
شهر مادر ، شهر پهناور
آزمونگاه تفاوت ها ، گزینشگاه امکان ها
جای خنثی کردن و خنثی شدن ، در یک تناوبگاه شطرنجی.
هر چراغ سبز ، یک آزادی محدود
هر چراغ زرد ، یک تعلیق.
شهر ، یعنی پهنه امکان
برای هر چه از خود ، دورتر گشتن .
شهر یعنی :
عشق منهای وفا ، تقسیم بر گلهای مصنوعی
شهر ، پاکی را به معنای نظافت ، دوستتر دارد .
*
در نگاه روستایی ، شهر ، جای روسپیدان است
شهر ، در افسانه
جای هفت روز و هفت شب ، جشن و چراغانی ست.
شهر در تاریخ ، جای فتح ، یا فتنه ست.
شهر ، جای صرف فعل زیستن ، در وجه شرطی هم تواند بود.
می توان در شهر ، با یک روزنامه ، مدت یک روز دانا شد.
شهر ، یعنی :
" مرد دهقان !!
در فرو افتادن یک سیب هم ، رازی نمی جویی ؟ "
و ، تو گوئی شهر ، وضعی گسترانیده ست بی تعمیق
شهر ، آشوبی ست در سامان و
سامانی ست در آشوب
شهر ، اصراری ست در تاسیس.
*
قصه را کوتاه باید کرد ،
شهر پهناور نمی گنجد ، نه در تکفیر
نه در تقدیس ...
( مفتون امینی )
به چگونه چهره ای دل می توانی بست
خانه ها و چهره ها در شهر بسیار است.
*
شهر مادر ، شهر پهناور
آزمونگاه تفاوت ها ، گزینشگاه امکان ها
جای خنثی کردن و خنثی شدن ، در یک تناوبگاه شطرنجی.
هر چراغ سبز ، یک آزادی محدود
هر چراغ زرد ، یک تعلیق.
شهر ، یعنی پهنه امکان
برای هر چه از خود ، دورتر گشتن .
شهر یعنی :
عشق منهای وفا ، تقسیم بر گلهای مصنوعی
شهر ، پاکی را به معنای نظافت ، دوستتر دارد .
*
در نگاه روستایی ، شهر ، جای روسپیدان است
شهر ، در افسانه
جای هفت روز و هفت شب ، جشن و چراغانی ست.
شهر در تاریخ ، جای فتح ، یا فتنه ست.
شهر ، جای صرف فعل زیستن ، در وجه شرطی هم تواند بود.
می توان در شهر ، با یک روزنامه ، مدت یک روز دانا شد.
شهر ، یعنی :
" مرد دهقان !!
در فرو افتادن یک سیب هم ، رازی نمی جویی ؟ "
و ، تو گوئی شهر ، وضعی گسترانیده ست بی تعمیق
شهر ، آشوبی ست در سامان و
سامانی ست در آشوب
شهر ، اصراری ست در تاسیس.
*
قصه را کوتاه باید کرد ،
شهر پهناور نمی گنجد ، نه در تکفیر
نه در تقدیس ...
( مفتون امینی )
یادگاری - نوزده
چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که
از آسمان به خانه آوار شود
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که
از آسمان به خانه آوار شود
( احمدرضا احمدی )
یادگاری - دو
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو
را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو
را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
( احمدرضا احمدی )
یادگاری - هشت
شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط
می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط
می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
( احمدرضا احمدی )
گریز
از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که
من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه منناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که
من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه منناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
( سایه )
پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر
درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
( سهراب سپهری )
دردا ...
پیوند ها،
آرامش نباتی خود را
گم کرده اند .
آوندها ،
در ذهن بی طراوتشان
در انتظار جاری سبزینه مانده اند .
دردا چه خشکسال
سیاهی .
گنجشک ها ،
کوچیده اند از قفس باغ ،
یک لحظه گوش کن :
چتر بنفش بال ملخ ها
تفسیر آیه های گرسنه است :
- یاد آور ترحم سیلوها .
دردا چه خشکسال سیاهی
روباه ها
روباه های بی گنه زیرک
الماس های خوشه ی انگور را
بر
تاک های خالی ،
تصویر می کنند .
آرامش نباتی خود را
گم کرده اند .
آوندها ،
در ذهن بی طراوتشان
در انتظار جاری سبزینه مانده اند .
دردا چه خشکسال
سیاهی .
گنجشک ها ،
کوچیده اند از قفس باغ ،
یک لحظه گوش کن :
چتر بنفش بال ملخ ها
تفسیر آیه های گرسنه است :
- یاد آور ترحم سیلوها .
دردا چه خشکسال سیاهی
روباه ها
روباه های بی گنه زیرک
الماس های خوشه ی انگور را
بر
تاک های خالی ،
تصویر می کنند .
( تمیمی )
شانزده ...
پنهان نمی کنم
خانم ها
آقایان
من نیز می دانم که میوه
در سوگواری طعم ندارد
حرف اگر بزنیم
حرف آوازهایی ست
که زیر باران هم
می توان خواند
خانم ها
آقایان
من نیز می دانم که میوه
در سوگواری طعم ندارد
حرف اگر بزنیم
حرف آوازهایی ست
که زیر باران هم
می توان خواند
( احمدرضا احمدی )
از جدایی ها - 22
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه پیشرفت
این است
مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد
مدد کنید که امدادتان گرامی باد
همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست
که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم
چه قدر مردن خوب است
چه قدر مردن
در این زمانه که نیکی
حقیر و مغلوب است
خوب است
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه پیشرفت
این است
مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد
مدد کنید که امدادتان گرامی باد
همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست
که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم
چه قدر مردن خوب است
چه قدر مردن
در این زمانه که نیکی
حقیر و مغلوب است
خوب است
( حمید مصدق )
بباغ همسفران ...
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن
ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها
را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن
ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها
را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت
یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت
یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی
دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت
من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.
( سهراب سپهری )
بوسه ...
گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگین اش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشک اش از مژگان چکید
لرزه
افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگین اش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشک اش از مژگان چکید
لرزه
افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم
از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
آنگه که از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم
از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا ش یروان ! کز نیمه راه
می کشد افسون شب در
خواب شان
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا ش یروان ! کز نیمه راه
می کشد افسون شب در
خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش
( سایه )
ساده رنگ
آسمان آبی تر
آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :
موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد
رعنا هم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد
رعنا هم
( سهراب سپهری )
نان ماشینی !!
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
...
...
...
آبروی ده ما را بردند !
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
...
...
...
آبروی ده ما را بردند !
( قیصر امین پور )
درآمد
بشکن طلسم حادثه را
بشکن
مهر سکوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
بسپار
تکرار
کن حماسه خود ، تکرار
چندان سرود سوگ
چه می خوانی ؟
نتوان نشست در دل غم ، نتوان
از دیده سیل اشک چه می رانی ؟
سهراب مرده راست غمی سنگین
اما
غمی که افکند از پا نیست
برخیز
رخش سرکش خود زین کن
امید نوشداروی تو از کیست ؟
سهراب مرده ای و غمت
سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نباید داشت
ای گُرد دردمند ز بی دردان
افراسیاب خون سیاوش ریخت
بیژن به دست خصم به چاه افتاد
کو گُردی تو ای همه تن خاموش
کو مَردی تو ای همه جان ناشاد
اسفندیار را چه کنی تمکین ؟
این پرغرور
مانده به بند من
تیر گزین خود به کمان بگذار
پیکان به چشم خیره سرش بشکن
چاه شغاد مایه مرگ توست
از دست خویش بر تو گزند آید
خویشی که هست مایه مرگ خویش
باید شکست جان و تنش باید
گیرم که آب رفته به جوی آید
با آبروی رفته چه باید کرد ؟
سیماب
صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرو می ریخت
برخیز و خواب را
برخیز و باز روشنی آفتاب را
بشکن
مهر سکوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
بسپار
تکرار
کن حماسه خود ، تکرار
چندان سرود سوگ
چه می خوانی ؟
نتوان نشست در دل غم ، نتوان
از دیده سیل اشک چه می رانی ؟
سهراب مرده راست غمی سنگین
اما
غمی که افکند از پا نیست
برخیز
رخش سرکش خود زین کن
امید نوشداروی تو از کیست ؟
سهراب مرده ای و غمت
سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نباید داشت
ای گُرد دردمند ز بی دردان
افراسیاب خون سیاوش ریخت
بیژن به دست خصم به چاه افتاد
کو گُردی تو ای همه تن خاموش
کو مَردی تو ای همه جان ناشاد
اسفندیار را چه کنی تمکین ؟
این پرغرور
مانده به بند من
تیر گزین خود به کمان بگذار
پیکان به چشم خیره سرش بشکن
چاه شغاد مایه مرگ توست
از دست خویش بر تو گزند آید
خویشی که هست مایه مرگ خویش
باید شکست جان و تنش باید
گیرم که آب رفته به جوی آید
با آبروی رفته چه باید کرد ؟
سیماب
صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرو می ریخت
برخیز و خواب را
برخیز و باز روشنی آفتاب را
( حمید مصدق )
تمنای ابری
نفس عمیق و قدیمی
به حجم خالی همین اتاق بزرگ
تا روح باران بیرون
برسد تا بن ریه هام
بوزد بر جدار خشک دلم
و دندان های نقره ای قطره هاش جانم
را بگزد
تمنایی آرام و ابرانه
و هر چند دلم خواست می خواهم
از جنس ابر باشد نرگسی در آب و گیسویی در باران
و چشم هایی
از پشت شیشه ی بخار آلود
و ترانه ای بخوانم ابری وخیس
برای گلوله های سنگی
در آفتابی که کمی شبنم
از مژه های طلایی بلندش بچکد
به حجم خالی همین اتاق بزرگ
تا روح باران بیرون
برسد تا بن ریه هام
بوزد بر جدار خشک دلم
و دندان های نقره ای قطره هاش جانم
را بگزد
تمنایی آرام و ابرانه
و هر چند دلم خواست می خواهم
از جنس ابر باشد نرگسی در آب و گیسویی در باران
و چشم هایی
از پشت شیشه ی بخار آلود
و ترانه ای بخوانم ابری وخیس
برای گلوله های سنگی
در آفتابی که کمی شبنم
از مژه های طلایی بلندش بچکد
( منوچهر اتشی )
روشنی ، من ، گل ، آب
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم
ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست
که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
( سهراب سپهری )
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم
ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست
که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
( سهراب سپهری )
من چیزی نمی گویم
من چیزی نمی گویم
تا بدانی در سکوت هم می توان عاشق ماند
به همین سادگی.
کسی این روزها
دنبال ردپای سوزن پرگار بر صفحه نمی گردد
... دوستان
برایم پیغامی از جنس خوابهای خودم بفرستید
تمام اهالی اینجا
حکایت طوطی و بازرگان را می دانند.
( سیروس جمالی )
بعد از مناجات های مشابه هر شبم
بعد از مناجات های مشابه هر شبم
که بیشتر حول و حوش تو می چرخد
دلم نمی آید از راه دور بگویم
« شب بخیر »
چند ساعتی منتظر می مانم
و از همان راه دور می گویم
« صبح بخیر »
... و تو بیدار می شوی آنجا
بی آنکه شنیده باشی.
که بیشتر حول و حوش تو می چرخد
دلم نمی آید از راه دور بگویم
« شب بخیر »
چند ساعتی منتظر می مانم
و از همان راه دور می گویم
« صبح بخیر »
... و تو بیدار می شوی آنجا
بی آنکه شنیده باشی.
( سیروس جمالی )
مادر، به پیراهن شسته ام
مادر، به پیراهن شسته ام
بر بند رخت ایوان ظهر
گیره و گره نمی زد
تنها چند کبوتر آشنای آن اطراف
روی آن می نشستند
تا باد پیکر پیراهنم را زمین نیندازد
... چه کسی می دانست این پیراهن
رازدار شانه هایی شکسته است؟
( سیروس جمالی )
یکی از پرهای بالشم
یکی از پرهای بالشم
با ناخنی بیرون زده
صورتم را می خراشید
انگار می خواست بر این خواب پر از تو
خطی بکشد
- البته بخاطر من بود -
اما برای ادامه دیدارها
بالشم را برگرداندم
امیدوارم هنوز آنجا باشی.
( سیروس جمالی )
با ناخنی بیرون زده
صورتم را می خراشید
انگار می خواست بر این خواب پر از تو
خطی بکشد
- البته بخاطر من بود -
اما برای ادامه دیدارها
بالشم را برگرداندم
امیدوارم هنوز آنجا باشی.
( سیروس جمالی )
چشمان من ...
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
( حسین پناهی )
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
( حسین پناهی )
جملات کوتاه ولی عمیق !!
باد مي وزد …
ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي ... تصميم با تو است ...
ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي ... تصميم با تو است ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زيباترين حکمت دوستي ، به ياد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خوب گوش کردن را ياد بگيريم… گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود ، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جائي نخواهد برد . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان ... يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي بدست خواهي آورد . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستي قلبي فردا ميشکند دگري قلب تو را . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست که اگر پيدا کردي قدرش را بدان . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به کم نور ترين ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوي پر نور ترين ستاره هاست . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کسي که به فکر درست کردن آينده خودش نيست ، نميتونه آينده کسي باشه . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
توي دنيا دو نفر باش يکي واسه خودت و يکي براي ديگري ... واسه خودت زندگي کن و براي ديگري زندگي باش ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هيچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتي اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هميشه يادمان باشد که زندگي پيمودن راهي براي رسيدن به خداست و قدم هايمان بايد طوري باشد که حتي دانه کشي زير پايمان له نشود . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت وبراي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برنده ميگويد مشکل است اما ممکن ، بازنده ميگويد ممکن است اما مشکل . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست ، دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتي پايت خواب مي رود نمي تواني درست راه بروي لنگ مي زني! وقتي قلبت خواب مي رود نمي تواني درست فکر کني عاشق مي شوي . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
علف هرز چيه؟؟! گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از انسانها غمي به دل نگير؛ زيرا خود نيز غمگين اند؛
با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .
با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش . . .
سوال گورخری !!
از یه گورخری پرسیدم:
تو سیاهی با راه راهِ سفید،
یا سفیدی با راه راهِ سیاه ؟
بعد گورخره ازم پرسید :
" ببینم تو خودت خوبی ، با خلق و خوی بد ؟
یا بدی با خلق و خوی خوب ؟
اصولا شلوغی و گاهی وقت ها آرومی ؟
یا آرومی و گاهی وقت ها شلوغی ؟
معمولا شاد هستی و بعضی روزها غمگین میشی ؟
یا غمگینی و بعضی روزها شاد میشی ؟
کلا مرتب و منظمی و گاهی شلخته میشی ؟
یا شلخته ای و گاهی منظم و مرتب میشی؟ "
تو سیاهی با راه راهِ سفید،
یا سفیدی با راه راهِ سیاه ؟
بعد گورخره ازم پرسید :
" ببینم تو خودت خوبی ، با خلق و خوی بد ؟
یا بدی با خلق و خوی خوب ؟
اصولا شلوغی و گاهی وقت ها آرومی ؟
یا آرومی و گاهی وقت ها شلوغی ؟
معمولا شاد هستی و بعضی روزها غمگین میشی ؟
یا غمگینی و بعضی روزها شاد میشی ؟
کلا مرتب و منظمی و گاهی شلخته میشی ؟
یا شلخته ای و گاهی منظم و مرتب میشی؟ "
سرتون رو درد نیارم ، هی پرسید و هی پرسید،
هی پرسید و هی پرسید و هی پرسید.
به هرحال من که دیگه غلط بکنم
از یه گورخر راجع به راه راهِ بدنش سوال بکنم .
( شل سیلورستاین )
هی پرسید و هی پرسید و هی پرسید.
به هرحال من که دیگه غلط بکنم
از یه گورخر راجع به راه راهِ بدنش سوال بکنم .
( شل سیلورستاین )
تا نبض خیس صبح
آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است
ای سرطان شریف عزلت
سطح من ارزانی تو باد
یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
یک نفر آمد که نور صبح
مذاهب
دروسط دگمه های پیرهنش بود
از علف خشک آیه های قدیمی
پنجره می بافت
مثل پریروزهای فکر جوان بود
حنجره اش از صفات آبی شط ها
پر شده بود
یک نفر آمد کتابهای مرا برد
روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا
زیر معنویت باران نهاد
بعد نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگانی شان در وسط آب می گذشت
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت
نصفه شب بود از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت
بعد
دست در آغاز جسم آب تنی کرد
بعد در احشای خیس نارون باغ
صبح شد
ای سرطان شریف عزلت
سطح من ارزانی تو باد
یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
یک نفر آمد که نور صبح
مذاهب
دروسط دگمه های پیرهنش بود
از علف خشک آیه های قدیمی
پنجره می بافت
مثل پریروزهای فکر جوان بود
حنجره اش از صفات آبی شط ها
پر شده بود
یک نفر آمد کتابهای مرا برد
روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا
زیر معنویت باران نهاد
بعد نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگانی شان در وسط آب می گذشت
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت
نصفه شب بود از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت
بعد
دست در آغاز جسم آب تنی کرد
بعد در احشای خیس نارون باغ
صبح شد
( سهراب سپهری )
اتاق درهم و برهم
« این اتاق مال هر کی هست باید از خجالت آب بشه !
آخه چراغ، جای آویزون کردن زیرپوشه ؟
بارونی اش را همون جوری چپونده توی اون صندلی شلوغه ،
تازه خود صندلیه هم کلی چرک و زهوار در رفته و تاراق و توروقه !
دفترچه ی مشقش رفته لای پنجره گیر کرده ،
ژاکتش رو کف اتاق شوت کرده ،
شال گردن و یکی از کفشهای اسکی اش زیر تلویزیون اند.
شلواراش با شلخته گی هر چه تمام تر به در آویزون اند.
جلیقه اش را توی راهرو جا گذاشته ،
همه ی کتابهاش رو زور زورکی توی گنجه ها گذاشته ،
یه مارمولک گنده ی آبدیده ،
توی رختخواب یارو خوابیده !
جوراب های کهنه ی بوگندوش هم چسبیده به دیوار. هیج معلومه که چشه ؟
این اتاق مال هر کی هست باید از خجالت آب بشه !
حالا می خواد مال " دانلد " باشه یا " رابرت " ، " ویلی " یا هر کی دیگه از اونها.
هان ؟ چی ؟ میگی اتاق خودمه ؟ ای بابا ،
گفتم آشناس ها !! »
بارونی اش را همون جوری چپونده توی اون صندلی شلوغه ،
تازه خود صندلیه هم کلی چرک و زهوار در رفته و تاراق و توروقه !
دفترچه ی مشقش رفته لای پنجره گیر کرده ،
ژاکتش رو کف اتاق شوت کرده ،
شال گردن و یکی از کفشهای اسکی اش زیر تلویزیون اند.
شلواراش با شلخته گی هر چه تمام تر به در آویزون اند.
جلیقه اش را توی راهرو جا گذاشته ،
همه ی کتابهاش رو زور زورکی توی گنجه ها گذاشته ،
یه مارمولک گنده ی آبدیده ،
توی رختخواب یارو خوابیده !
جوراب های کهنه ی بوگندوش هم چسبیده به دیوار. هیج معلومه که چشه ؟
این اتاق مال هر کی هست باید از خجالت آب بشه !
حالا می خواد مال " دانلد " باشه یا " رابرت " ، " ویلی " یا هر کی دیگه از اونها.
هان ؟ چی ؟ میگی اتاق خودمه ؟ ای بابا ،
گفتم آشناس ها !! »
( شل سیلورستاین )
سکان دار دنیا
سکان دار دنیا با لبخندی که رو لباشه بهم میگه :
" هی ، دوست داری چند صباحی باشی جای من
و دنیا رو هدایت بکنی به جای من ؟ "
من می گم : " خُب ، سعی خودم رو که می کنم ،
منتها ، جای من کجاست ؟ باید بدونم.
یا چقدر مزد میگیرم ؟
وقتِ ناهار کِی است ؟
کِی باید از کار بکشم دست ؟
سکان دار می گه : " سکان رو بده ببینم بابا ،
گمان نکنم آمادگی اش رو داشته باشی حالا حالاها. "
( شل سیلورستاین )
" هی ، دوست داری چند صباحی باشی جای من
و دنیا رو هدایت بکنی به جای من ؟ "
من می گم : " خُب ، سعی خودم رو که می کنم ،
منتها ، جای من کجاست ؟ باید بدونم.
یا چقدر مزد میگیرم ؟
وقتِ ناهار کِی است ؟
کِی باید از کار بکشم دست ؟
سکان دار می گه : " سکان رو بده ببینم بابا ،
گمان نکنم آمادگی اش رو داشته باشی حالا حالاها. "
( شل سیلورستاین )
زندگی
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده
راه بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا
نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه
تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
هنوز آن بلند دور
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن
زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده
راه بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا
نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه
تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
هنوز آن بلند دور
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن
زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش
( سایه )
آفتابی
صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست روی استخوان
روز
چه می خواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست روی استخوان
روز
چه می خواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز
است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟
ترا در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز
است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟
( سهراب سپهری )
به آرامي آغاز به مردن ميكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر بردهي عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي …
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند
دوري كني . .. .،
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
وراي مصلحتانديشي بروي . . .
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر بردهي عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي …
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند
دوري كني . .. .،
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
وراي مصلحتانديشي بروي . . .
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن
( نرودا )
پرهای زمزمه
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شناکردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات .
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شناکردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات .
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لختترین
موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام ؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم .
( سهراب سپهری )
شب تنهایی خوب
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند .
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند .
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم.
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
( سهراب سپهری )
ری را ...
« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
( نیما یوشیج - 1331 )
هنوز از شب ...
هنوز از شب دمی باقی است،
می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که
هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند
و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
در این تاریک منزل می زند سوسو
می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که
هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند
و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
در این تاریک منزل می زند سوسو
( نیما یوشیج )
بلبل کوهی
تنها بودیم
رو به جنگلِ بی پایان
پیاده می رفتیم
من و همان بیوه ی بینظیرِ باران پوش.
آورده بود رهایش کند
می گفت: پیِ جُفت است.
خیلی وقت است دیگر نمی خواند.
مِه مانده بود به کوه
من داشتم حرف می زدم
داشتم پُشتِ سر شاعری بزرگ
غیبت می کردم:
بزرگ است، بی نظیر است، جادوگر است،
من حسودی ام میشود گاهی،
احوال عجیبی دارد این آدم،
اهل اینجا نیست،
از دوستانِ شیرازیِ ماست،
گاهی هست، گاهی نیست
گاهی می رود، گاهی می آید سر به سرم می گذارد.
شبِ پیش آمد خوابم، یک مشت سکه ی ساسانی برایم آورده بود،
با عطرِ خوش باغی روشن
و چند حبه نبات
و کلماتی ساده، کلماتی آرام، کلماتی ...
از همین کلماتِ معمولیِ دلنشین،
گفت برای تو آورده ام،
گفت خاتَمِ خالص است
خاتمِ فیروزه ی بواسحاقی ...!
به جنگل رسیده بودیم.
پرنده رفته بود بالای صخره ی خیس،
می خواست بخواند انگار،
اما چیزی یادش نمی آمد.
قفس خالی بود روی خزه ها
و دنیا خلوت بود،
و خنکا، خنکایِ خوشِ علف،
و ظریف بود او
به اندازه و دُرُست،
ولرم، تشنه، واژه پَرَست،
تسلیم و ترانه خواه،
رودی
که از دو تپه ی قرینه آغاز می شد،
می آمد به گردابِ عسل می رسید،
پایین تر
شکافِ گندم و پروانه ی بخواه.
تازه داشت سپیده سرمیزد،
بلبل، هی بلبلِ کوهی ...!
رو به جنگلِ بی پایان
پیاده می رفتیم
من و همان بیوه ی بینظیرِ باران پوش.
آورده بود رهایش کند
می گفت: پیِ جُفت است.
خیلی وقت است دیگر نمی خواند.
مِه مانده بود به کوه
من داشتم حرف می زدم
داشتم پُشتِ سر شاعری بزرگ
غیبت می کردم:
بزرگ است، بی نظیر است، جادوگر است،
من حسودی ام میشود گاهی،
احوال عجیبی دارد این آدم،
اهل اینجا نیست،
از دوستانِ شیرازیِ ماست،
گاهی هست، گاهی نیست
گاهی می رود، گاهی می آید سر به سرم می گذارد.
شبِ پیش آمد خوابم، یک مشت سکه ی ساسانی برایم آورده بود،
با عطرِ خوش باغی روشن
و چند حبه نبات
و کلماتی ساده، کلماتی آرام، کلماتی ...
از همین کلماتِ معمولیِ دلنشین،
گفت برای تو آورده ام،
گفت خاتَمِ خالص است
خاتمِ فیروزه ی بواسحاقی ...!
به جنگل رسیده بودیم.
پرنده رفته بود بالای صخره ی خیس،
می خواست بخواند انگار،
اما چیزی یادش نمی آمد.
قفس خالی بود روی خزه ها
و دنیا خلوت بود،
و خنکا، خنکایِ خوشِ علف،
و ظریف بود او
به اندازه و دُرُست،
ولرم، تشنه، واژه پَرَست،
تسلیم و ترانه خواه،
رودی
که از دو تپه ی قرینه آغاز می شد،
می آمد به گردابِ عسل می رسید،
پایین تر
شکافِ گندم و پروانه ی بخواه.
تازه داشت سپیده سرمیزد،
بلبل، هی بلبلِ کوهی ...!
(سیدعلی صالحی)
راه
به آخرین ترانه های قونیه رسیده ام
پیاله ات را بردار وُ
دنبالِ من بیا!
امشب تا سپیده دم
از هوای سفر سخن خواهم گفت،
امشب بر تو مهمانِ هر دختری
که مرا ببوسِ آخرین بارِ سرنوشت،
امشب تا اسمِ کاملِ مرتضا
آتش در کوهستانها ...!
ها ... که شعله در چمن می زند از چراغِ لاله و نی،
هی دیِ دریا گُسَل!
آهو، چشمه، آینه، عبارت، عسل.
مَرمرِ ولرمِ بُخارا
بویِ مویِ جولیانِ من،
یعنی قبا، قصیده، غَش،
کَش کاف و نونِ غزل به ترمه ی قند،
که می وزد از دو لیموی او،
وَ هو ... وَ هویِ سمرقند.
هی دور مانده از شبِ وطن،
تَناتَنِ ترانه به خوابِ تن!
من
به آخرین مزامیرِ مولوی رسیده ام.
پیاله ات را بردار وُ
دنبالِ من بیا!
امشب تا سپیده دم
از هوای سفر سخن خواهم گفت،
امشب بر تو مهمانِ هر دختری
که مرا ببوسِ آخرین بارِ سرنوشت،
امشب تا اسمِ کاملِ مرتضا
آتش در کوهستانها ...!
ها ... که شعله در چمن می زند از چراغِ لاله و نی،
هی دیِ دریا گُسَل!
آهو، چشمه، آینه، عبارت، عسل.
مَرمرِ ولرمِ بُخارا
بویِ مویِ جولیانِ من،
یعنی قبا، قصیده، غَش،
کَش کاف و نونِ غزل به ترمه ی قند،
که می وزد از دو لیموی او،
وَ هو ... وَ هویِ سمرقند.
هی دور مانده از شبِ وطن،
تَناتَنِ ترانه به خوابِ تن!
من
به آخرین مزامیرِ مولوی رسیده ام.
( سیدعلی صالحی )
حوصله ی نوشتنش در من نیست
خانه ام، در خانه نشسته ام،
کتری کهنه
روی اجاق است هنوز، روشن!
دستِ راستم روی دیوار
راهی ست انگار
به دیوارِ بی دلیلِ بعدی نمی رسد.
چراغ مطالعه، چند مطلبِ مهیا،
مداد، کبریت، و کلماتی رها شده روی میز.
ساعت،
پنج و نیمِ بامداد است،
هنوز بیدارم،
چیزی دارد دور و بَرِ سَرَم
سایه می آورد
روشنایی می بَرَد
کاری دارد حتما،
هوایِ حرفِ تازه ای شاید
شهودِ نوشتنِ چیزی شاید
تولدِ بیگاهِ ترانه ای شاید.
نگاه می کنم،
خیر است پرندهای
که آمده روی بندِ رختِ همسایه نشسته است.
حوصله ی برخاستن و دَم کردنِ چای در من نیست.
از خودم می پرسم:
پس کی خسته خواهی شد؟
اینجا
لابلایِ شب و روزِ این همه مثلِ هم
چه می کنی، چه می خواهی، چه می گویی؟
وَهم، وَهمِ واژه، واژه، واژه ...
بس است دیگر!
زنجیر از پیِ زنجیر اگر بوده
بسیار گسسته ای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسیار شنیده ای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسیار کشیده ای.
دیگر چه میخواهی از چند و چون چیزی
که گاه هست و گاه نیست.
همین جا خوب است
همین کُنجِ بی پیدایی که نشسته ای خوب است.
نگاه کن،
روی بندِ رختِ همسایه
زیرپوشِ زنانه ای جای پرنده را گرفته است.
کتری کهنه
روی اجاق است هنوز، روشن!
دستِ راستم روی دیوار
راهی ست انگار
به دیوارِ بی دلیلِ بعدی نمی رسد.
چراغ مطالعه، چند مطلبِ مهیا،
مداد، کبریت، و کلماتی رها شده روی میز.
ساعت،
پنج و نیمِ بامداد است،
هنوز بیدارم،
چیزی دارد دور و بَرِ سَرَم
سایه می آورد
روشنایی می بَرَد
کاری دارد حتما،
هوایِ حرفِ تازه ای شاید
شهودِ نوشتنِ چیزی شاید
تولدِ بیگاهِ ترانه ای شاید.
نگاه می کنم،
خیر است پرندهای
که آمده روی بندِ رختِ همسایه نشسته است.
حوصله ی برخاستن و دَم کردنِ چای در من نیست.
از خودم می پرسم:
پس کی خسته خواهی شد؟
اینجا
لابلایِ شب و روزِ این همه مثلِ هم
چه می کنی، چه می خواهی، چه می گویی؟
وَهم، وَهمِ واژه، واژه، واژه ...
بس است دیگر!
زنجیر از پیِ زنجیر اگر بوده
بسیار گسسته ای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسیار شنیده ای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسیار کشیده ای.
دیگر چه میخواهی از چند و چون چیزی
که گاه هست و گاه نیست.
همین جا خوب است
همین کُنجِ بی پیدایی که نشسته ای خوب است.
نگاه کن،
روی بندِ رختِ همسایه
زیرپوشِ زنانه ای جای پرنده را گرفته است.
( سیدعلی صالحی )
از صالحی به نرودا
"روزی، جایی، سرانجام
به هم خواهیم رسید."
سلسله جبالِ ماچوپیچو
به بلندیهای دماوند
چنین نوشته بود.
دماوند غمگین بود
دماوند به ماچوپیچو نوشت:
"دیر است دیگر، دوستِ من!"
و دماوند
رو به روستایِ پایینِ دره راه افتاد،
هقهقِ یتیمِ کتکخورده ای شنیده بود.
( سید علی صالحی )
به هم خواهیم رسید."
سلسله جبالِ ماچوپیچو
به بلندیهای دماوند
چنین نوشته بود.
دماوند غمگین بود
دماوند به ماچوپیچو نوشت:
"دیر است دیگر، دوستِ من!"
و دماوند
رو به روستایِ پایینِ دره راه افتاد،
هقهقِ یتیمِ کتکخورده ای شنیده بود.
( سید علی صالحی )
نام تو ...
بارانِ گرمِ تابستان:
وقتي كه قطره اي سنگين فرو مي افتد
برگ، به قامت به لرزه ميافتد.
دلِ من نيز هر بار
وقتي كه نامت بر آن فرو مي افتد
اينسان به لرزه مي افتد.
( اریش فرید )
وقتي كه قطره اي سنگين فرو مي افتد
برگ، به قامت به لرزه ميافتد.
دلِ من نيز هر بار
وقتي كه نامت بر آن فرو مي افتد
اينسان به لرزه مي افتد.
( اریش فرید )
راستی را...
راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم
كلمات بىگناه
نابخردانه مىنمايد
پيشانى صاف
نشان بيعارىست
آنكه مىخندد
هنوز خبر هولناك را
نشنيده است
چه دورانى!
كه سخن از درختان گفتن
كم و بيش
جنايتىست. -
چرا كه از اينگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهاى بىشمار
خاموشى گزيدن است!
( برتولت برشت )
كلمات بىگناه
نابخردانه مىنمايد
پيشانى صاف
نشان بيعارىست
آنكه مىخندد
هنوز خبر هولناك را
نشنيده است
چه دورانى!
كه سخن از درختان گفتن
كم و بيش
جنايتىست. -
چرا كه از اينگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهاى بىشمار
خاموشى گزيدن است!
( برتولت برشت )
ای سرزمین من !
اگر تمام خاک زمین باشی
تنها مشتی از تو کافی است
برای آنکه تا ابد بپرستمت
از میان صور فلکی
چشمهای تو
تنها نوری است که می شناسم
تنت به بزرگی ماه
و کلامت خورشیدی کامل
و قلبت آتشی است
برهنه پای
از تو عبور می کنم
و تنگ می بوسمت
ای سرزمین من !
تنها مشتی از تو کافی است
برای آنکه تا ابد بپرستمت
از میان صور فلکی
چشمهای تو
تنها نوری است که می شناسم
تنت به بزرگی ماه
و کلامت خورشیدی کامل
و قلبت آتشی است
برهنه پای
از تو عبور می کنم
و تنگ می بوسمت
ای سرزمین من !
( پابلو نرودا )
يك زندگي براي با هم بودن
شب هميشه به تمامي شب نيست
چرا كه من ميگويم
چرا كه من مي دانم
كه هميشه
در اوج غم يك پنجره باز است
پنجره اي روشن
و هميشه هست،
روياهايي كه پاسباني مي دهند
آرزويي كه جان مي گيرد
گرسنگي كه از ياد مي رود
و قلبي سخاوتمند
و دستي بخشنده
دستي گشوده
و چشم هايي كه مي پايند
و زندگي
يك زندگي براي با هم بودن
هميشه هست
( پل الوار )
چرا كه من ميگويم
چرا كه من مي دانم
كه هميشه
در اوج غم يك پنجره باز است
پنجره اي روشن
و هميشه هست،
روياهايي كه پاسباني مي دهند
آرزويي كه جان مي گيرد
گرسنگي كه از ياد مي رود
و قلبي سخاوتمند
و دستي بخشنده
دستي گشوده
و چشم هايي كه مي پايند
و زندگي
يك زندگي براي با هم بودن
هميشه هست
( پل الوار )
بوی بهار ...
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
ای دل من، گرچه در این روزگارجامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن مِی که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
( فریدون مشیری )
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
ای دل من، گرچه در این روزگارجامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن مِی که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
( فریدون مشیری )
شب هميشه به تمامي شب نيست
شب هميشه به تمامي شب نيست
چرا كه من ميگويم
چرا كه من مي دانم
كه هميشه
در اوج غم يك پنجره باز است
پنجره اي روشن
و هميشه هست،
روياهايي كه پاسباني مي دهند
آرزويي كه جان مي گيرد
گرسنگي كه از ياد مي رود
و قلبي سخاوتمند
و دستي بخشنده
دستي گشوده
و چشم هايي كه مي پايند
و زندگي
يك زندگي براي با هم بودن
هميشه هست
( پل الوار )
چرا كه من ميگويم
چرا كه من مي دانم
كه هميشه
در اوج غم يك پنجره باز است
پنجره اي روشن
و هميشه هست،
روياهايي كه پاسباني مي دهند
آرزويي كه جان مي گيرد
گرسنگي كه از ياد مي رود
و قلبي سخاوتمند
و دستي بخشنده
دستي گشوده
و چشم هايي كه مي پايند
و زندگي
يك زندگي براي با هم بودن
هميشه هست
( پل الوار )
لحظه ی دیدار
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است...
( ثالث )
( ثالث )
دوست داشتنِ هم
دوست داشتنِ هم،
در زمانهاي كه آدميان ما يكديگر را ميكشند
با جنگ افزارهايي مدام كشنده تر
تا سر حد مرگ يكديگر را گرسنه رها ميكنند.
دانستن،
انكه آدمي را كاري از دست ساخته نيست
و كوشيدن،
به از كف ندادنِ سرزندگي
و باز
دوست داشتنِ هم،
دوست داشتنِ هم
و گرسنه باز گذاردنِ هم تا سر حد مرگ
دوست داشتن و دانستن،
آنكه آدمي را از دست كاري ساخته نيست
دوست داشتن
و كوشيدن به حفظ سرزندگي
دوست داشتنِ هم
و كشتنِ هم
در گذار زمان
و باز دوست داشتن،
با جنگ افزارهايي مدام كشنده تر
( اریش فرید )
در زمانهاي كه آدميان ما يكديگر را ميكشند
با جنگ افزارهايي مدام كشنده تر
تا سر حد مرگ يكديگر را گرسنه رها ميكنند.
دانستن،
انكه آدمي را كاري از دست ساخته نيست
و كوشيدن،
به از كف ندادنِ سرزندگي
و باز
دوست داشتنِ هم،
دوست داشتنِ هم
و گرسنه باز گذاردنِ هم تا سر حد مرگ
دوست داشتن و دانستن،
آنكه آدمي را از دست كاري ساخته نيست
دوست داشتن
و كوشيدن به حفظ سرزندگي
دوست داشتنِ هم
و كشتنِ هم
در گذار زمان
و باز دوست داشتن،
با جنگ افزارهايي مدام كشنده تر
( اریش فرید )
موج و ساحل
ساحل افتــاده گفت :« گر چه بسي زيستم
هيــــــچ نه معلــــوم شد آه كه من كيستم»
موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :
« هستم اگــر مي روم گــر نروم نيستم »
هيــــــچ نه معلــــوم شد آه كه من كيستم»
موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :
« هستم اگــر مي روم گــر نروم نيستم »
( محمد اقبال لاهوري )
=====================
موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند .
اين، تن فرسوده را،
پاي به دامن كشيد؛
و آن سر آسوده را،
سوي افق ها كشاند .
ساحل افتاده ماند .
اين، تن فرسوده را،
پاي به دامن كشيد؛
و آن سر آسوده را،
سوي افق ها كشاند .
***
ساحل تنها، به درد
در پي او ناله كرد:
( موج سبكبال من،
بي خبر از حال من،
پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،
كوه دماوند نيست !
« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .
بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . )
در پي او ناله كرد:
( موج سبكبال من،
بي خبر از حال من،
پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،
كوه دماوند نيست !
« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .
بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . )
***
ناله خاموش او، در دلم آتش فكند
رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟
گفت : « به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! »
عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :
سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم
هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،
زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !
شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛
اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !
رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟
گفت : « به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! »
عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :
سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم
هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،
زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !
شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛
اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !
در زمستان
به سرزمینی می نگری
که از آن تو نیست
جادویی از تو می تراود
که از آن تو نیست
برف پیرامون را می نگری
از پشت بسیار شیشه ها .
در شکوه عاریتی ات
به دخترکی فقیر می مانی
رها ، کنار خیابان شهری بزرگ، درندشت
که لبخندی بر لبانش نقش نمی بندد ،
نه آنقدرها که آرزو دارد ، زیباست
نه با زیورهای بدلی اش ، چندان دارا
و نه بانقاب رنگین اش ، چندان شاد.
تو ، به او شباهت می بری :
اندکی تمسخر وهم دردی؛
این است پاسخ همگان به تو !
غریبانه ، به برف می نگری
از پشت بسیار شیشه ها !
( هرمان هسه )
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
( اخوان ثالث )
در انتظار عشقی کوچک ....
به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشستهاید و
به امورات جهان سامان میبخشید.
شما ای خدایان که نشستهاید و
به امورات جهان سامان میبخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته دورم کنید
از دروازههای زر و شهرت،
رسوا و سرشکسته دورم کنید
از دروازههای زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین میرود و در تاریکی تمام میشود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازهاند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز میکند.
بگذارید کنار پنجره بروم،
از آنجا غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که میآید
عشقی کوچک.
( کارل سندبرگ )
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین میرود و در تاریکی تمام میشود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازهاند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز میکند.
بگذارید کنار پنجره بروم،
از آنجا غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که میآید
عشقی کوچک.
( کارل سندبرگ )
ما غريبيم در اين آبادي
گل آن گلدانيم
سرو آن سامانيم
كه در او ريشه ي ماست
ما غريبيم در اين آبادي
چند گاهيست كه از راه دراز
به تماشاي نسيم آمده ايم
به تماشاي كويري كه
ز همت سبز است
ز تكاپو سرشار
و ز انديشه
بها ر
ما غريبيم در اين آبادي
دل ما اينجا نيست
دل ما آنجاييست
كه در او ريشه ي ماست
راستي؟
ما به چه كار آمده ايم؟
پي بيداري
شبنم
نور
پي پر بار شدن
باريدن
پي خورشيد شدن
تابيدن
پي آبادي و ويراني خويش
پي آزادي زنداني خويش
پي سامان پريشاني خويش
پي جبران پشيماني خويش
ما غريبيم در اين آبادي
ما اسيريم در اين آبادي
جاي ما اينجا نيست
جاي ما آنجائيست
كه در او ريشه ي ماست
باز بايد برويم باز كاشانه ي خود را
بايد آباد كنيم
خاك ما تشنه ي باريدن ماست
ما سزاوار تقلاي خوديم
رستگاري صدفي نيست
كه آن را موجي
بكشد تا ساحل
و در او مرواريدي باشد
غلطان
ناياب
هيچ صياد زبردستي نيز
باز بي تور و تقلا حتي
ماهي كوچكي از دريايي صيد نكرد
ما سزاوار تقلاي خوديم
هر چه ويراني از تيشه ي ماست
رستگاري
شادي
آبرو
آبادي
آرزو
آزادي
همه از رويش انديشه ي ماست
باز بايد برويم.........
خاك ما تشنه ي باريدن ماست
( مجتبي كاشاني )
سرو آن سامانيم
كه در او ريشه ي ماست
ما غريبيم در اين آبادي
چند گاهيست كه از راه دراز
به تماشاي نسيم آمده ايم
به تماشاي كويري كه
ز همت سبز است
ز تكاپو سرشار
و ز انديشه
بها ر
ما غريبيم در اين آبادي
دل ما اينجا نيست
دل ما آنجاييست
كه در او ريشه ي ماست
راستي؟
ما به چه كار آمده ايم؟
پي بيداري
شبنم
نور
پي پر بار شدن
باريدن
پي خورشيد شدن
تابيدن
پي آبادي و ويراني خويش
پي آزادي زنداني خويش
پي سامان پريشاني خويش
پي جبران پشيماني خويش
ما غريبيم در اين آبادي
ما اسيريم در اين آبادي
جاي ما اينجا نيست
جاي ما آنجائيست
كه در او ريشه ي ماست
باز بايد برويم باز كاشانه ي خود را
بايد آباد كنيم
خاك ما تشنه ي باريدن ماست
ما سزاوار تقلاي خوديم
رستگاري صدفي نيست
كه آن را موجي
بكشد تا ساحل
و در او مرواريدي باشد
غلطان
ناياب
هيچ صياد زبردستي نيز
باز بي تور و تقلا حتي
ماهي كوچكي از دريايي صيد نكرد
ما سزاوار تقلاي خوديم
هر چه ويراني از تيشه ي ماست
رستگاري
شادي
آبرو
آبادي
آرزو
آزادي
همه از رويش انديشه ي ماست
باز بايد برويم.........
خاك ما تشنه ي باريدن ماست
( مجتبي كاشاني )
شعری از كارل ونبرگ
كارل ونبرگ يكی از بزرگترين ها درشعر سوئد است . او در سال 1910به دنيا آمد و در 1993 به علت بيماری سرطان در گذشت. در آثاراو تاثيرات عرفان شرق به نحو بارزی به چشم می آيند.
دور از سرشت خويش،
مثال سنگی تنها
در انزوای خود می مانيم.
درختی كه در ما بود، حالا
سايه ای آهنين است.
رطوبت درون ، ديگر
به ندرت می تواند ديدگان ما را تازه بدارد.
ريشه های درون ، حالا
بند كفشی است كه لخ و لخ به دنبالمان كشيده می شود.
پرنده ی ميان ، اكنون
در قفس خودش مرده است .
كهكشان به هيئت سقفي گچين در آمده است .
از حيوانی كه در ما زيست می كند ،
تنها طويله اش را می بينی :
آخوری با علفهای پلاسيده .
آذرخش جان مان ،
چونان كودكان دهل می كوبد.
برف ، چونان كاغذهايی پاره.
باران ، شن ريزه ای در ساعتی شنی.
كوه درون تپه ای از شن است -
شنی روان كه خودروها را می بلعد.
چشم بصيرت تكمه ای است
كه پوست را می بندد.
لبها
اينك كيسه بند سرخ زباله است .
زيبائی ما
خميازه هايی بيش نيست
كه به سختی زبان سياهمان را تازه می كند.
يار
و اما یار ،
یار
با صورتی چون ماه ،
در كافه ها و محافل عياش
و آبريزگاه ِ بنادر عمومی
رقص نور می كند.
چشم براهی ی مرگ منتظر،
در وقفه ای كه باز می شود ،
خود را نشان می دهد -
در لحظه ای
به ناگهاني يك سانحه.
( از مجله ادبی پیاده رو )
دور از سرشت خويش،
مثال سنگی تنها
در انزوای خود می مانيم.
درختی كه در ما بود، حالا
سايه ای آهنين است.
رطوبت درون ، ديگر
به ندرت می تواند ديدگان ما را تازه بدارد.
ريشه های درون ، حالا
بند كفشی است كه لخ و لخ به دنبالمان كشيده می شود.
پرنده ی ميان ، اكنون
در قفس خودش مرده است .
كهكشان به هيئت سقفي گچين در آمده است .
از حيوانی كه در ما زيست می كند ،
تنها طويله اش را می بينی :
آخوری با علفهای پلاسيده .
آذرخش جان مان ،
چونان كودكان دهل می كوبد.
برف ، چونان كاغذهايی پاره.
باران ، شن ريزه ای در ساعتی شنی.
كوه درون تپه ای از شن است -
شنی روان كه خودروها را می بلعد.
چشم بصيرت تكمه ای است
كه پوست را می بندد.
لبها
اينك كيسه بند سرخ زباله است .
زيبائی ما
خميازه هايی بيش نيست
كه به سختی زبان سياهمان را تازه می كند.
يار
و اما یار ،
یار
با صورتی چون ماه ،
در كافه ها و محافل عياش
و آبريزگاه ِ بنادر عمومی
رقص نور می كند.
چشم براهی ی مرگ منتظر،
در وقفه ای كه باز می شود ،
خود را نشان می دهد -
در لحظه ای
به ناگهاني يك سانحه.
( از مجله ادبی پیاده رو )
عجب آواز خوشی
گوشها منتظر بانگ جرسهای مناند
كوچهها منتظر بانگ قدمهای تو اند
تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو
تو از این وادی سرمازده نومید مباش
«دی» زمانی دارد
و زمستان اجلش نزدیك است
من صدای نفس باغچه را میشنوم
و صدای قدم گل را در یك قدمی
و صدای گذر گرده گل را در بستر باد
و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر
و صدای شعف فاخته را در باران
و صدای اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهایی
نمناك
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشی در راه است.
( مجتبی کاشانی )
كوچهها منتظر بانگ قدمهای تو اند
تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو
تو از این وادی سرمازده نومید مباش
«دی» زمانی دارد
و زمستان اجلش نزدیك است
من صدای نفس باغچه را میشنوم
و صدای قدم گل را در یك قدمی
و صدای گذر گرده گل را در بستر باد
و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر
و صدای شعف فاخته را در باران
و صدای اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهایی
نمناك
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشی در راه است.
( مجتبی کاشانی )
ماه ...
تو ماه را
بيشتر از همه دوست مي داشتي
وحالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي آورد
مي خواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره ها پاك نمي شود
بيشتر از همه دوست مي داشتي
وحالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي آورد
مي خواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره ها پاك نمي شود
به آیندگان
درست است : من در روزگاری تیره زندگی میکنم
در روزگاری که سخن گفتن ساده، نشان بیخردی است
و پیشانی بی چین، نشان بی تفاوتی
آری، آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است
این چه روزگاری است
که گفتگو در مورد درختان هم جنایت به شمار می آید؟
زیرا چنین گفتگویی سکوت را در پی دارد
آنکه اکنون آرام از خیابان می گذرد
آیا برای دوستان نیازمندش
دیگر دست یافتنی نیست؟
اعتراف میکنم: هزینه زندگی ام را هنوز در می آورم
اما باور کنید این تنها یک تصادف است
زیرا هیچ چیز به من حق نمی دهد که شکم خود را سیر کنم
آری من تصادفا هنوز در امانم
می گویند: بخور و بنوش، خوشحال باش که داری
اما چگونه میتوانم بخورم و بنوشم
هنگامی که غذا را از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای از داشتن آب محروم است؟
با اینهمه می خورم و می نوشم
کاش انسانی فرزانه بودم
در کتابهای کهن آمده است که فرزانه کیست
آنکه خود را از کشمکشهای جهان دور نگاه می دارد
عمر کوتاه را بدون بیم به سر می آورد
از زور بهره نمی جوید
بدی را با نیکی پاسخ می دهد
و آرزوهایش را فراموش می کند
اما اینهمه را من نمی توانم
به راستی که در روزگاری تیره زندگی می کنم
اما شما ای کسانی که سر بر خواهید آورد
از امواج سهمگینی که ما ر ا به کام خود کشید
هنگامی که از ناتوانی های ما سخن می گویید
به یاد آورید
روزگار تیره ای را که از آن رسته اید
با اینهمه ما بیش از عوض کردن کفشهایمان
سرزمینها را عوض کردیم
اختلافات طبقاتی را شاهد بودیم
و رنجور، اگر جایی ستم حکم می راند
و قیامی نبود
در حالی که ما نیز آگاهیم
حتی نفرت از فرودستان هم
چهره را زشت میکند
حتی خشم از ستم نیز
صدا را خشن می سازد
افسوس ، ما نیز که سر آن داشتیم
که زمینه انسانیت را آماده کنیم
نتوانستیم خود، انسان باشیم
اما شما که پس از ما به جهان می آیید
هنگامی که آن زمان فرا رسید
که انسان یار انسان شد
از ما با بزرگواری یاد کنید .
( برتولت برشت )
برخیز با من ...
برخیز با من
هیچ کس بیشتر از من
نمی خواهد سر به بالشی بگذارد
که پلک های تو در آن
درهای دنیا را به روی من می بندند.
آنجا من نیز می خواهم
خونم را
در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم.
اما برخیز،
برخیز،
برخیز با من
و بگذار با هم برویم
برای پیکار رویارویدر تارهای عنکبوتی دشمن،
بر ضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،
بر ضد نگون بختیٍ سامان یافته.
برویم،
و تو ستاره من،
در کنار من،
سر بر آورده از گٍل و خاک من،
تو بهار پنهان را خواهی یافت
و در میان آتش
در کنار من،
با چشمان وحشی خود،
پرچم من را بر خواهی افروخت.
( پابلو نرودا )
هیچ کس بیشتر از من
نمی خواهد سر به بالشی بگذارد
که پلک های تو در آن
درهای دنیا را به روی من می بندند.
آنجا من نیز می خواهم
خونم را
در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم.
اما برخیز،
برخیز،
برخیز با من
و بگذار با هم برویم
برای پیکار رویارویدر تارهای عنکبوتی دشمن،
بر ضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،
بر ضد نگون بختیٍ سامان یافته.
برویم،
و تو ستاره من،
در کنار من،
سر بر آورده از گٍل و خاک من،
تو بهار پنهان را خواهی یافت
و در میان آتش
در کنار من،
با چشمان وحشی خود،
پرچم من را بر خواهی افروخت.
( پابلو نرودا )
مرا وامی دارند ...
ایستاده روی پلکهام،
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا...
در تاریکی من محو می شود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.
چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده...
رویاهایش ،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب می کنند
خورشیدها را
و مرا وامی دارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرف زدن،
بی آنکه چیزی برای بیان باشد.
( پل الوار )
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا...
در تاریکی من محو می شود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.
چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده...
رویاهایش ،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب می کنند
خورشیدها را
و مرا وامی دارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرف زدن،
بی آنکه چیزی برای بیان باشد.
( پل الوار )
گزيده ای از قصيده آبی خاکستری سیاه
خواب رؤیای فراموشی هاست
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
" گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است "
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
" گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه ،
از آن پاک تری
تو بهاری ؟
نه ،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
( حميد مصدق )
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه ،
از آن پاک تری
تو بهاری ؟
نه ،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
( حميد مصدق )
چشمانت ...
چشمانت کارناوال آتش بازی است
یک روز در هر سال برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد....
( نزار قبانی )
یک روز در هر سال برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد....
( نزار قبانی )
نشانی از تو ...
در هر باد ،
طنين صداي تو بود
بر هر خاک ،
رد پاي تو فرو رفته بود
و در هر آب ،
انعکاس سيمايت
در هر آتش ،
گرمي دستانت...
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو مي خواستم...
طنين صداي تو بود
بر هر خاک ،
رد پاي تو فرو رفته بود
و در هر آب ،
انعکاس سيمايت
در هر آتش ،
گرمي دستانت...
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو مي خواستم...
اشتراک در:
پستها (Atom)