ترا من چشم در راهم...

ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
( نیما یوشیج )

شهر پهناور

تو چگونه خانه ای را دوست میداری
به چگونه چهره ای دل می توانی بست
خانه ها و چهره ها در شهر بسیار است.

*

شهر مادر ، شهر پهناور
آزمونگاه تفاوت ها ، گزینشگاه امکان ها
جای خنثی کردن و خنثی شدن ، در یک تناوبگاه شطرنجی.
هر چراغ سبز ، یک آزادی محدود
هر چراغ زرد ، یک تعلیق.
شهر ، یعنی پهنه امکان
برای هر چه از خود ، دورتر گشتن .
شهر یعنی :
عشق منهای وفا ، تقسیم بر گلهای مصنوعی
شهر ، پاکی را به معنای نظافت ، دوستتر دارد .

*

در نگاه روستایی ، شهر ، جای روسپیدان است
شهر ، در افسانه
جای هفت روز و هفت شب ، جشن و چراغانی ست.
شهر در تاریخ ، جای فتح ، یا فتنه ست.
شهر ، جای صرف فعل زیستن ، در وجه شرطی هم تواند بود.
می توان در شهر ، با یک روزنامه ، مدت یک روز دانا شد.

شهر ، یعنی :
" مرد دهقان !!
در فرو افتادن یک سیب هم ، رازی نمی جویی ؟ "

و ، تو گوئی شهر ، وضعی گسترانیده ست بی تعمیق
شهر ، آشوبی ست در سامان و
سامانی ست در آشوب
شهر ، اصراری ست در تاسیس.

*

قصه را کوتاه باید کرد ،
شهر پهناور نمی گنجد ، نه در تکفیر
نه در تقدیس ...


( مفتون امینی )

یادگاری - نوزده

چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که
از آسمان به خانه آوار شود
( احمدرضا احمدی )

یادگاری - دو

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو
را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
( احمدرضا احمدی )

یادگاری - هشت

شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط
می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
( احمدرضا احمدی )

گریز

از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که
من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه منناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
( سایه )

پیغام ماهی ها

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر
درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
( سهراب سپهری )

این

هر فرود خنجری
از صعود خون کنایتی است
مرد
این عروج نیست ؟
تا رسالت ترا کتیبه ای ؟
هر صعود خون
از فرود خنجری اشارتی است
این سقوط
نیست ؟
( منوچهر آتشی )

دردا ...

پیوند ها،
آرامش نباتی خود را
گم کرده اند .
آوندها ،
در ذهن بی طراوتشان
در انتظار جاری سبزینه مانده اند .
دردا چه خشکسال
سیاهی .
گنجشک ها ،
کوچیده اند از قفس باغ ،
یک لحظه گوش کن :
چتر بنفش بال ملخ ها
تفسیر آیه های گرسنه است :
- یاد آور ترحم سیلوها .
دردا چه خشکسال سیاهی
روباه ها
روباه های بی گنه زیرک
الماس های خوشه ی انگور را
بر
تاک های خالی ،
تصویر می کنند .
( تمیمی )

شانزده ...

پنهان نمی کنم
خانم ها
آقایان
من نیز می دانم که میوه
در سوگواری طعم ندارد
حرف اگر بزنیم
حرف آوازهایی ست
که زیر باران هم
می توان خواند
( احمدرضا احمدی )