نوشداروی لبانت ...

نوشدارو
لبان تو اگر باشد
سهراب ،
یکی دو تا نیست !!!


محمد رضا نامدارپور(هیوا)

...

دیروز از عشق
نارو خوردی

و امروز از سایه ، پشت پا !!

فردا
چه خواهد شد؟

به کجا چنین شتابان!

به کجا چنین شتابان!
گون از نسیم پرسید.
دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم ...

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم.
سفرت بخیر !اما
تو و دوستی، خدارا
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها ،به باران،
برسان سلام ما را.


( شفیعی کدکنی )

خیلی خوب تبدیل شد به خیلی بد ...

خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب ... تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق ... تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز
خیلی زود.

با " تا ابد " شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " در قلبت جایی هم برای من در نظر بگیر "
خیلی زود.

خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.

خیلی زود


( شل سیلورستاین )

خطوط موازی

و سکوت مي کنيم
هم من ، هم تو ! اصلا بيا
يک خط زير قانون خط هاي موازي بنويسيم
دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند
اما اين دليل نمي شود همديگر را دوست نداشته باشند ...


(...)

فرق ...

پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند

شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند

برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم كشته عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

پائیز تنهایی ...

برگ ریزان خزان
بی رنگی خورشید
لرزش اندام رنجور درختان
روزهای سرد و کوتاه زمستان
باد بی پایان
مرا یاد آور غمهاست
غم دیروز غم امروز غم فردا
درون سینه ام از چار فصل عشق
جز پائیز فصلی نیست
درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست
و تنها یاد تو در خاطرم
خورشید شادیهاست


(...)

تمنا !

من تمنا کردم
که تو با من باشي
تو به من گفتي
-هرگز،هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه ي اين
-هرگز
کشت!


(...)

ماهي نقره اي ...

در درياچه آبي وقتي ماهي مي گرفتم
ماهي نقره اي زيبائي به قلاب افتاد
به من گفت: « مرا آزاد كن
تا آرزويت را برآورده كنم.
مي خواهي شاه كشوري شوي
قصر پُر از طلا مي خواهي؟»
گفتم «باشه» بعد ولش كردم تو دريا
او شناكنان دور شد و به سادگيم خنديد
و آرزوهايم را توي گوش دريا پچ پچ كرد.

امروز همان ماهي را دوباره گرفتم
آن ماهي زيبا و نقره اي را
باز هم به من قول داد ...
اگر آزادش كنم ...

من به يكي از آرزوهايم رسيدم.
چقدر ماهي خوشمزه اي بود.

( شل سیلورستاین )