...

مي بوسمت
بدون سانسور
و مي گذارمت تيتر درشت روزنامه

آن جا كه حروفش را
بي پروا چيده اند
خبر هايش را محافظه كارانه

و من هميشه
زندگي را آسان گرفته ام
عشق را سخت.

( ... )

اشتباه قشنگ و ...

نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!

رسول یونان

قالیچه پرنده

اگه يه قاليچه پرنده داشته باشي
كه بتونه تو رو همه جا ببره ...
به اسپانيا، استراليا، يا آفريقا ...
فقط كافي باشه كه بهش بگي كجا بره.
اونوقت چيكار مي كني؟
پروازش مي دي و خودت سوار بر اون پرواز مي كني؟
ازش مي خواي كه تو رو به جاهايي ببره كه هيچوقت نديدي؟

يا اينكه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون مي خري
و روي زمين اتاقت مي اندازيش ... ؟


(شل سیلورستاین )

جای خالی ات ...

شعری ست ناسروده
جای خالی ات…
اندوهی که در واژه ها
نمی گنجد…

دارکوب

غم انگیزترین صحنه ای که به عمرم دیدم
دارکوبی بود که به درخت پلاستیکی نوک می زد.
دارکوب نگاهی به من کرد و گفت:
_ دوست من! درخت هم درخت های قدیم!


( شل سیلورستاین )

چراغ راهنمایی

چراغ سبز يعني حق عبور باماست.
اما چراغ قرمز يعني اينكه بايد صبر كنيم.
اينها رو خوب بلدم، ولي يك سوال دارم،
اگر چراغ آبي باشد با دانه هاي خردلي چكار كنيم؟


( شل سیلورستاین )

عشق ، یعنی ...

عشق
یعنی
بتوان مهمان کرد
دیگری را به دلت

عشق
یعنی
بتوان مهمان شد
دیگری را به دلش

عشق
یعنی
نتوان تنها بود.

صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت

روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی


می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها

باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها

روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟

بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم

( فروغ فرخزاد )

پاره ای از...

سخت است هنگام وداع
آنگاه که در می یابی
چشمانی که در حال عبور است
پاره ای از وجود تو را نیز
با خود خواهد برد.

بودن

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از
ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!


( احمد شاملو )

خانه ام ابری ست ...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!

آی! نی زن
که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.


( نیما یوشیج )

دلا هی هی ! ، دلا هی هی !

تو گفتی دیر می آیند اما « شیر » می آیند
و حتی خود نگفتی ، شیر می آیند « اما دیر » می آیند
دلا هی هی !
دلا هی هی !

نخسبی وقت شادی را
هوا آکنده از باد سفید صبح اسفند است
افق ، سرشارلبخند است.
برو در آب برف انداز، سنگ نامرادی را.
برادر جان !
من اکنون بس شگفتی های دیگر ، پیش چشم خویش می بینم
بنامیزد، گل از شاه درخت می چینم
ببین ! در پای جوزاران ، دروکاران چه می خوانند
« ... اگر عهد گلان این بو ... »
ببین در سایه ی پوشال آن جالیز مرد پیر با آن زن چه می گوید
که زن با غصه پاسخ می دهد « آری -
جوانان به غربت رفته دیگر پیر می آیند »

هلا دیدم تماشا کن
بیا نزدیکتر ، چشمان خواب آلوده را وا کن
هلا ، آنجا
میان آسمان زرد و آن ماهور تب کرده
پیمبرهای کوچک ، مژده و معجز نیاورده
تهی از جرات باز آمدن ، یا باز پس رفتن
چو گردن بند روی سینه یک روسپی ، لرزان و برق افکن

گهی بالا و گاهی زیر می آیند.

برادر جان !
من از این آفتاب داغ ، همچون اشتری سم خورده ، بیمارم
برایم استکانی آبلیمو ده
اگر حالم بجا آمد ، سوال کوچکی دارم :
- پرستوهای فروردین چرادر تیر می آیند؟!

دلا هی هی !
زبانم بسته شد از فرط شادی های بهت انگیز پی در پی

سعادت ها ، چه غافلگیر می آیند.

( مفتون امینی )

چه گمان ساده ای

چه گمان ساده ای
که نام مرا میان دست و دهان
برای شال سبزت زمزمه می کنی.
آرام به کوچه ای پیچیدم:
برف ادامه داشت
ردپا ادامه نداشت.

( سیروی جمالی )

امروز خیلی ها بجای سلام ...

امروز خیلی ها بجای سلام
دلیل کوتاهی می آورند.
کاری از من ساخته نیست
تنها ترتیب انگشتهایم را درون کفش بهم می فشارم
من اگر می خواستم به کسی بگویم
که تابحال ابهامی از آنهمه خستگی را
لااقل برای شب این چار دیوار گفته بودم
پس آسوده همان توالی رویاها را که وعده ام داده بودی
به خوابم بیاورد.

( سیروس جمالی )

گویه - 1

به رود بیندیش
به کوه بیندیش
به آبشار بیندیش

من آن کوهم که از رود نزدیک آبشار می سازم
در من بگذر
از من بگذر
و چون گذشتی از من
دشت های تشنه ، سزاوارترند

من ، دلبسته آن رودم که به دریا نپیوست.

(مفتون امینی )

بهانه

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
( حسین پناهی )

شبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
( حسین پناهی )