آن‌چنان خسته‌ام ...

آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتی تشنه‌ام
با چشمهای بسته
فنجان را كج می‌كنم
و آب می‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشایم
فنجانی آنجا نیست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بیفتم
تا برای‌ِ خود چای آماده سازم (كنم)
آن‌چنان بیدارم
كه می‌بوسمت
و نوازشت می‌كنم
و سخنانت را می‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن می‌گویم
و بیدارتر از آن‍َم
كه چشم بگشایم
و بخواهم تو را ببینم
و ببینم
كه تو نیستی
در كنارم.

(اریش فرید )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر