تنهایی

زندگی در اسارت این زنجیرها
و در تنهایی، چه دهشتناک است
همه، شادی‌هایت را با تو سهیم می‌شوند
اما، هرگز کسی سهمی از بار غم‌هایت
به دوش نمی‌کشد
و من اینجا تنهایم، همچون پرنده‌ای یکه‌تاز
- پادشاه آسمان‌ها -
رنج‌های بی‌شمار قلبم را می‌فشارند
و سال‌هایم را به تماشا نشسته‌ام
که گوش به فرمان تقدیرند
و همچون خواب و رویا از پس هم می‌گذرند
و دوباره با همان آرزوهای قدیمی و پابرجا
باز می‌گردند
تابوتی می‌بینم، چشم به راه کسی
- کسی که لحظه‌ای بر زمین درنگ کند
و از رفتن بازماند ‌-
می‌دانم
اندوه مرگ من کسی را درهم نخواهد شکست
و باور دارم که روز مرگ من، شادی بزرگتری از روز میلادم
برایشان به ارمغان خواهد آورد ...

( میخاییل لرمانتوف )

۱ نظر: