دلا هی هی ! ، دلا هی هی !

تو گفتی دیر می آیند اما « شیر » می آیند
و حتی خود نگفتی ، شیر می آیند « اما دیر » می آیند
دلا هی هی !
دلا هی هی !

نخسبی وقت شادی را
هوا آکنده از باد سفید صبح اسفند است
افق ، سرشارلبخند است.
برو در آب برف انداز، سنگ نامرادی را.
برادر جان !
من اکنون بس شگفتی های دیگر ، پیش چشم خویش می بینم
بنامیزد، گل از شاه درخت می چینم
ببین ! در پای جوزاران ، دروکاران چه می خوانند
« ... اگر عهد گلان این بو ... »
ببین در سایه ی پوشال آن جالیز مرد پیر با آن زن چه می گوید
که زن با غصه پاسخ می دهد « آری -
جوانان به غربت رفته دیگر پیر می آیند »

هلا دیدم تماشا کن
بیا نزدیکتر ، چشمان خواب آلوده را وا کن
هلا ، آنجا
میان آسمان زرد و آن ماهور تب کرده
پیمبرهای کوچک ، مژده و معجز نیاورده
تهی از جرات باز آمدن ، یا باز پس رفتن
چو گردن بند روی سینه یک روسپی ، لرزان و برق افکن

گهی بالا و گاهی زیر می آیند.

برادر جان !
من از این آفتاب داغ ، همچون اشتری سم خورده ، بیمارم
برایم استکانی آبلیمو ده
اگر حالم بجا آمد ، سوال کوچکی دارم :
- پرستوهای فروردین چرادر تیر می آیند؟!

دلا هی هی !
زبانم بسته شد از فرط شادی های بهت انگیز پی در پی

سعادت ها ، چه غافلگیر می آیند.

( مفتون امینی )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر