ماهي نقره اي ...

در درياچه آبي وقتي ماهي مي گرفتم
ماهي نقره اي زيبائي به قلاب افتاد
به من گفت: « مرا آزاد كن
تا آرزويت را برآورده كنم.
مي خواهي شاه كشوري شوي
قصر پُر از طلا مي خواهي؟»
گفتم «باشه» بعد ولش كردم تو دريا
او شناكنان دور شد و به سادگيم خنديد
و آرزوهايم را توي گوش دريا پچ پچ كرد.

امروز همان ماهي را دوباره گرفتم
آن ماهي زيبا و نقره اي را
باز هم به من قول داد ...
اگر آزادش كنم ...

من به يكي از آرزوهايم رسيدم.
چقدر ماهي خوشمزه اي بود.

( شل سیلورستاین )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر