چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
===
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره به آن مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
===
از منزل کفر تا یقین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش می دار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
===
این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلق صبح و شام است
تختی ست که تکیه گاه صد جمشید است
بزمی ست که وامانده صد بهرام است
===
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست
بیدادگری عادت دیرینه ی توست
ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر