در انتظار عشقی کوچک ....

به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشسته‌اید و
به امورات جهان سامان می‌بخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته دورم کنید
از دروازه‌‌های زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین می‌رود و در تاریکی تمام می‌شود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازه‌اند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز می‌کند.
بگذارید کنار پنجره بروم،
از آنجا غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که می‌آید
عشقی کوچک.

( کارل سندبرگ )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر