در زمستان



به سرزمینی می نگری
که از آن تو نیست
جادویی از تو می تراود
که از آن تو نیست
برف پیرامون را می نگری
از پشت بسیار شیشه ها .
در شکوه عاریتی ات
به دخترکی فقیر می مانی
رها ، کنار خیابان شهری بزرگ، درندشت
که لبخندی بر لبانش نقش نمی بندد ،
نه آنقدرها که آرزو دارد ، زیباست
نه با زیورهای بدلی اش ، چندان دارا
و نه بانقاب رنگین اش ، چندان شاد.
تو ، به او شباهت می بری :
اندکی تمسخر وهم دردی؛
این است پاسخ همگان به تو !
غریبانه ، به برف می نگری
از پشت بسیار شیشه ها !


( هرمان هسه )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر