مادر، به پیراهن شسته ام


مادر، به پیراهن شسته ام
بر بند رخت ایوان ظهر
گیره و گره نمی زد
تنها چند کبوتر آشنای آن اطراف
روی آن می نشستند
تا باد پیکر پیراهنم را زمین نیندازد
... چه کسی می دانست این پیراهن
رازدار شانه هایی شکسته است؟
( سیروس جمالی )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر